من ، كار ديگرى داشتم ، يققا مبتلا به قولنج شده مىبايست كه او را تنقيه مىكردم ، اين بود كه دستم بند بود . وقتى به دستهاى آلودهاش نگريستيم ديديم كه آلودگيش به كثافت به حد نهايت است . گفتيم : نمىخواهيم مانع كارت شويم ، آمده بوديم كه از تو خبر گيريم و اكنون به مقصود خود رسيدهايم و سپس بازگشتيم .
ابو محمد مهلبى در همه حال او را نديم خود ساخته بود . دوستى آن دو پيش از وزارت مهلبى بود و بعد از آن نيز ادامه داشت تا مرگ ميان آنها جدايى افكند . ابو الفرج به مهلبى نامهاى نوشته و در آن از هجوم موشها به خانهاش شكايت كرده و گربه را وصف كرده است .
قاضى ابو على محسّن بن على تنوخى صاحب نشوار المحاضره گويد : از اخبار طرفه دربارهء عادات يكى اين است كه ابو الفرج على بن حسين اصفهانى را ، كه كاتب و نديم ابو محمد مهلبى بود و كتابهايى در الحان و مغنّيان نوشته ، ديدم كه مردى پرخور بود و چون معدهاش از طعام سنگين مىشد پنج درهم فلفل كوفته مىخورد نه از تنديش آزارى مىديد نه چشمانش به اشك مىافتاد و گاه نخود تنها يا يك ديگ آب گوشت پخته پر از نخود مىخورد . سپس بيمار مىشد و از درد به خود مىپيچيد و پس از يك يا دو ساعت فصد مىكرد و گاه براى رفع درد دو بار فصد مىكرد . سبب مىپرسيدم . چيزى نمىدانست و بارها به من گفت كه سالهاست كه از پزشكان سبب آن مىپرسم كسى را از آن آگاهى نيست و داروى آن نمىداند . چند سال پيش از آنكه به فالج دچار شود عادت به خوردن نخود از سرش رفته بود ولى خوردن فلفل همچنان عادت او بود .
ابو الفرج اصفهانى گويد : شبى ابو محمد مهلبى مى خورده و مست شده بود و كسى از نديمان در حضور او نبود . مرا گفت : مىدانم كه مرا پشت سر هجو مىكنى ، خواهم كه اكنون مرا روياروى هجو كنى . گفتم : خدا را ، خدا را ، اى وزير دست از من بدار ، اگر از مصاحبت من ملول شدهاى ازاينپس نمىآيم و اگر مىخواهى مرا بكشى به شمشير بكش . گفت : اين سخنان واگذار بايد مرا هجو كنى و من اكنون مستم . گفتم :
اير بغل بلولب
و او در حال گفت :
فى حرام المهلّبى
اكنون مصراع ديگر بگو ، گفتم كه طلاق بر اصفهانى لازم افتد اگر بر اين بيفزايد . اگر