تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 540

مساهمون:

ص٥٤٠
بيت ديدند و ماجرا بگفتند . خليل برادر را مخاطب ساخت و گفت [ 1 ] :
لو كنت تعلم ما اقول عذرتنى * او كنت تعلم ما تقول عذلتكا لكن جهلت مقالتى فعذلتنى * و علمت انّك جاهل فعذرتكا
گويند كه سليمان بن على ، والى اهواز ، او را براى معلمى فرزندش دعوت كرد . خليل پاره نان خشكى را به رسول سليمان نشان داد و گفت : تا اين پاره نان را مىيابم نيازى به سليمان ندارم . گويند كه خليل دوست داشت كه ابن مقفع را ببيند . عبد الله نيز دوست مىداشت كه خليل را ببيند . عبّاد بن عبّاد مهلّبى آن دو را در يك جاى جمع كرد . سه روز و سه شب با هم گفتگو كردند . چون از هم جدا شدند ، خليل را گفتند كه ابن مقفع را چگونه يافتى ؟ گفت : همانند او هرگز نديده‌ام ولى علمش از عقلش بيش است . ابن مقفع را پرسيدند كه خليل را چگونه يافتى ؟ گفت : همانند او هرگز نديده‌ام ، عقلش از علمش بيش است . از خليل پرسيدند كه جود چيست ؟ گفت : بذل موجود . گفتند : زهد چيست ؟ گفت : در پى مفقود نرفتن تا موجود مفقود شود . و مىگفت : هرگاه كتابى سه بار استنساخ شود و مقابله نگردد به زبان ديگر شود . تولد خليل سال صد بود و وفاتش در سال 175 . در خانه‌هاى حصيرى اطراف بصره مىزيست و حتى دو پشيز نداشت و حال آنكه شاگردان و اصحابش به علمى كه از او آموخته بودند صاحب مال فراوان شدند . ابن معتز گويد : سبب اختراع او علم عروض را آن بود كه در بصره به بازار گازران رفته بود . صداى كوبيدن چوب گازران را به آهنگهاى مختلف شنيد . كمى درنگ كرد و به اختلاف آن صداها گوش داد . گفت : به خدا سوگند در اين معنى علمى دشوار وضع خواهم كرد . و علم عروض را وضع نمود . در هوشمندى او گويند كه مردى داروى تاريكى چشم داشت و مردم را درمان مىكرد . قضا را آن مرد بمرد . خليل پرسيد : آيا او را نسخه‌اى بود ، گفتند : نه . گفت : ظرفى كه در آن دارو مىساخت ؟ گفتند : آرى . آن ظرف را
هامش
[ 1 ] اگر مىدانستى كه من چه مىگويم مرا معذور مىداشتى يا اگر مىدانستى كه چه مىگويى تو را ملامت مىكردم ، ولى سخن مرا درنيافته‌اى پس مرا ملامت كردى و مىدانم كه نمىدانى پس معذورت داشتم . . .