سليقهها و اهواء ماست . تو آنچه را كه ما بر آن هم رأى هستيم بپذير و آنچه را در آن اختلاف داريم رها كن .
خلاد گويد [ 1 ] كه عمر بن هبيرة ، امير عراق ، حكايت كرد كه عبد الله بن جعفر بن ابى طالب بر يزيد بن معاويه وارد شد . يزيد گفت : امير المؤمنين ( يعنى معاويه ) تو را چه قدر عطا مىداد . گفت : خدايش رحمت كناد ، هزار هزار دينار . يزيد گفت : به سبب رحمتى كه فرستادى ، هزار هزار ديگر بر آن افزوديم . عبد الله گفت : پدر و مادرم فدايت باد . يزيد گفت : براى اين هم هزار هزار ديگر . عبد الله گفت : آنچه تو را گفتم ازاينپس به كس نگويم . گفت : براى اين هم هزار هزار ديگر . عبد الله گفت : مرا زبان ستايش از انعام تو نيست . يزيد گفت : براى اين هم هزار هزار ديگر . آن مال را با عبد الله حمل كردند .
يزيد را گفتند : بيت المال مسلمانان را خالى كردى و همه را به يك تن دادى . گفت : به يك تن ندادم ، به همهء مردم مدينه دادم . سپس كسى در نهان فرستاد تا خبر دهد كه عبد الله با آن مال چه مىكند . چون عبد الله به مدينه داخل شد همهء آن مال به ميان مردم تقسيم كرد .
چنان كه خود پس از يك ماه محتاج به قرض گرديد .
خلاد گويد [ 2 ] كه روزى نزد ابو ايوب موريانى ، وزير منصور ، نشسته بوديم . رسول منصور آمد . در اين حال رنگ از رخ موريانى پريد و با او رفت و بازگرديد . يكى از ياران سبب دگرگون شدن حال او را پرسيد . گفت : برايتان مثلى مىآورم از آنچه عامه گويند . باز به خروس گفت : شما بسى بىوفا هستيد . هنوز سر از تخم بيرون نياوردهايد كه آدميان شما را مىپرورند و به دست خود آب و دانه مىدهند تا بزرگ مىشويد ولى هرگاه يكى از آنان به شما نزديك مىشود مىگريزيد و به چپ و راست مىپريد و بانگ مىكنيد ولى ما را در بزرگى از كوه مىگيرند و تعليم مىدهند و سپس از پى صيد مىفرستند ما هر چه صيد مىكنيم نزد آنها مىآوريم . خروس گفت : اگر شما هم يك بار بازى را بر سيخ كباب يا در ديگ بر روى آتش ديده بوديد بيشتر از ما به اين سو و آن مىپريديد .
هامش
[ 1 ] بنگريد به انساب الاشراف 4 / 1 : 289 ( رقم 774 ) ، تهذيب ابن عساكر 7 : 327 ، نور القبس : 181 ، معجم المرزبانى : 314 ، البداية و النهاية 8 : 230 .
[ 2 ] اين قصه را به روايت خلاد ، جهشيارى نقل كرده : 102 - 103 .