مرمر و ميان هر دو مرمر رشتهاى از زر . هشام بر بساطى سرخگون نشسته بود و جامهاى از ابريشم قرمز بر تن داشت و خود را به مشك و عنبر خوشبو كرده بود . در برابرش ظرفهايى پر از مشك بود و او آنها را به هم مىزد تا بوى آنها پراكنده شود . بر او به خلافت سلام كردم . پاسخ داد و مرا به نزديك خود خواند . پيش رفتم و بر پايش بوسه دادم . دو كنيزك كه به زيبايى آنها نديده بودم و در گوش هر يك گوشوارى از مرواريد آبدار بود ، ايستاده بودند . هشام پرسيد : حماد چگونهاى ؟ گفتم : يا امير المؤمنين ، نيكم .
گفت : مىدانى چرا تو را فراخواندم ؟ گفتم : نه ، گفت : به سبب بيتى كه در خاطرم گذشته ولى گويندهء آن را نمىشناسم . گفتم : كدام بيت ؟ گفت [ 1 ] :
و دعوا بالصّبوح يوما فجائت * قينة فى يمينها ابريق
گفتم : از عدىّ بن زيد عبادى است از قصيدهاى . گفت : بخوان . خواندم [ 2 ] :
بكر العاذلون فى وضح الصبح * يقولون لى الا تستفيق ؟
و يلومون فيك يا ابنة عبد الله * و القلب عندكم موهوق
لست ادرى اذ اكثروا العذل فيها * أ عدو يلومنى ام صديق ؟
و دعوا بالصبوح يوما فجائت * قينة فى يمينها ابريق
قدّمته على عقار كعين الدّيك
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : روزى براى صبوحى فرا خواندند كنيزكى آمد كه در دست او ابريقى بود .
[ 2 ] حاصل معنى : ملامتگران برخاستن را در آن سپيده دم بر من عيب گرفتند . و گفتند آيا تو به هوش نمىآيى . و به سبب تو اى دختر عبد الله ملامتم مىكردند و حال آنكه دل من گرفتار تو بود . ندانم وقتى مرا اين همه ملامت مىكنند ، ملامتگران دشمن منند يا دوست ؟ روزى براى صبوحى فرا خواندند و كنيزى آمد كه در دست او ابريقى بود و از آن ابريق شرابى داد سرخ همانند چشم خروس و صاف و از صافى گذشته . پيش از آنكه آن را به آب بياميزند تلخوش بود و چون آميخته شد هر كه از آن مىچشيد لذت مىبرد . بر سر آن حبابهايى بود چون مرواريد خرد كه از ريختن آب بر آن پراكنده شده بودند . آنچه با شراب مىآميختند آب باران بود نه آبى گنده كه مردم بر سر آن آمد و شد كرده باشند .