او گويد : وليد بن يزيد از حماد پرسيد كه چرا تو را راويه لقب دادهاند ؟ گفت : زيرا من شعر هر شاعرى را كه تو مىشناسى يا نامش را شنيدهاى مىدانم حتى شاعرانى را كه تو نمىشناسى و نامشان را هم نشنيدهاى . هر شعرى كه خوانده شود مىدانم قديم است يا جديد . وليد پرسيد كه چند بيت شعر مىدانى ؟ گفت : بسيار ولى مىتوانم در هر يك از حروف الفبا صد قصيدهء بلند بخوانم غير از قطعات ، همه از شاعران جاهلى نه اسلامى .
وليد گفت : بخوان ! و او خواندن گرفت تا وليد ملول شد . سپس كسى را برگماشت تا به دو گوش دهد تا هر چه گفته صحت آن معلوم دارد . وى دو هزار و نهصد قصيده از شاعران جاهلى خواند . وليد صد هزار درهم به او جايزه داد .
حماد راويه گويد [ 1 ] كه من از مقربان يزيد بن عبد الملك بودم ولى برادرش هشام با من دل بد كرده بود . چون يزيد بمرد و خلافت به هشام رسيد ، بيمناك شدم و يك سال در خانه ماندم و جز براى ديدار دوستى كه به دو اعتماد داشتم بيرون نمىآمدم و از كس نمىشنيدم كه هشام به ياد من افتاده باشد . پس جمعهاى بيرون آمدم و در رصافه نماز جمعه به جاى آوردم ، سپس در كنار باب الفيل نشستم . به ناگاه دو شرطه در مقابلم ايستادند و گفتند : امير يوسف بن عمر تو را فرا خوانده . با خود گفتم كه اين همان چيزى است كه از آن بيم داشتم . آن دو را گفتم : آيا مرا رخصت مىدهيد كه به خانه روم و با اهل و عيال خود وداع كنم ، وداع كسى كه ديگر بازنمىگردد . سپس با شما نزد امير بيايم ؟
گفتند : ميسّر نيست . به ناچار تسليم شدم و نزد يوسف بن عمر رفتم . او در ايوان احمر بود . سلام كردم . نامهاى به من داد در آن آمده بود : بسم الله الرحمن الرحيم . از بندهء خدا هشام امير المؤمنين به يوسف بن عمر .
چون نامهء مرا خواندى در پى حماد راويه بفرست . بى آنكه او را بترسانى يا اكراه كنى .
پانصد دينار و شترى راهوار كه بتواند او را در مدت دوازده شب به دمشق برساند ، عطا كن . من دينارها را گرفتم . نگاه كردم اشترى با رحل و مهار حاضر بود و سوار شدم و رهسپار شام گشتم . دوازده شب در راه بودم تا به آستان خليفه رسيدم . اجازت خواستم و داخل شدم . سراى گشادهاى بود مفروش به مرمر و او در مجلسى بود نيز مفروش به
هامش
[ 1 ] الاغانى : 22 - 74 ، تهذيب ابن عساكر 4 : 431 ( به نقل از الجليس الصالح 3 : 357 ) ، الشريشى 2673 ، درة الغوّاص : 110 ، نزهة الالباء 23 ، الوافى 139 .