طلب او برخاستم و او را نيافتم . امروز ديدم كه ميان مردم نشسته است گرفتم و كشتمش .
عثمان بن عفان ، ابو زبيد را محترم مىداشت و با او مجالست مىنمود . زيرا مىدانست به تاريخ ملوك عرب و عجم آگاه است . روزى ابو زبيد بر عثمان داخل شد ، مهاجران و انصار هم در آن مجلس بودند و دربارهء مآثر عرب و اخبار و اشعار آن سخن مىگفتند .
عثمان روى به دو كرد و گفت : تو نيز سخنى بگوى كه شنيدهام نيكو شعر مىگويى . او قصيدهاى را كه در مطلعش گفته بود [ 1 ] :
من مبلغ قومنا النّائين اذ شحطوا * انّ الفؤاد اليهم شيق ولع
برخواند و در آن وصف شير كرده بود . عثمان گفت : بس كن كه تو هرگز شير نديدهاى . زيرا تو مردى ترسويى . ابو زبيد گفت : نه چنين است منظرهاى از شير ديدهام كه ذكر آن قلبم را مىلرزاند . عثمان از او خواست كه ماجرا باز گويد . گفت : روزگارى با جماعتى از سران و سروران قوم عرب بار بر استرهايى كه غلامان آنها را مىراندند نهاده بوديم و به ديدار ابو شمّر غسّانى پادشاه شام مىرفتيم . هوا سخت گرم بود و ما عرق مىريختيم . به ناگاه ديديم كه مركبهايمان ، چنان كه گويى از چيزى مىترسند ، وا پس نشستند حتى بعضى از ترس شاشه كردند . دانستيم كه شير به ما نزديك شده . همه شمشيرها بر كشيده در يك صف بايستاديم . آن هژبر دمان از نيزارى بيرون آمد . چون ديوانگان به چپ و راست مىنگريست سرى به بزرگى يك سپر و چشمانى چون دو شعلهء آتش و بازوانى نيرومند با عضلاتى درهم پيچيده و چنگالهايى چون سر چوگان .
زمين را با دست مىكند و غبار مىانگيخت و دهان ترسناكش را مىگشود و دندان داس مانندش را نشان مىداد . زمانى روى دم نشست و حملهاى سخت كرد و يكى از ياران ما را از قبيلهء فزاره ، كه اندامى درشت و نيرومند داشت ، بربود و در جاى بردريد و بانگ برآورد و باز به ما نگريست . پنداشتيم كه نگاهش برق سوزنده بود و نعرهاش رعد .
ما از بيم مىلرزيديم و مرگ را روياروى خود مىديديم . عثمان گفت : بس كن خدا زبانت را ببرد كه دلهاى مسلمانان را از وحشت لبريز ساختى .
ابو زبيد در وصف شير شعر بسيار مىگفت . روزى يارانش به او گفتند : مىترسيم كه
هامش
[ 1 ] طبقات ابن سلام : 593 - 599 ، الاغانى : 118 - 122 ، شعر ابى زبيد : 108 . حاصل معنى : كيست كه قوم دور شدهء ما را به ما برساند كه دل شيفته و آرزومندشان است .