مردى بلندبالا بود . قدش سيزده وجب بود . صورتى زيبا داشت . چون وارد مكه مىشد به سبب زيبايى جمالش روى پوشيده و ناشناس داخل مىشد . وى با پادشاهان ، به ويژه پادشاهان عجم ، ديدار كرده بود و ، ازاينرو ، به تاريخ آنان آگاه بود . نزد حارث بن ابى شمّر غسّانى و نعمان بن منذر رفت . عمارة بن قابوس گويد كه ابو زبيد طائى را ديدم . او را گفتم : آيا نزد نعمان بن منذر رفتهاى . گفت : آرى به خدا ، نزد او رفتهام و با او نشستهام .
گفتم : او را براى من توصيف كن . گفت : چهرهاى گلگون داشت و چشمانى آبى و مويى زرد و كوتاه قامت بود . من پادشاهان حمير و غسّان را ديدهام ولى كسى را از آن ميان معزّزتر از او نديدهام . در بيرون شهر كوفه جايى بود پر از شقائق . آنجا را قرقگاه نمود ازاينرو اين گل را شقائق نعمان گفتهاند . روزى نعمان در آنجا نشسته بود ما نيز در پيشگاهش نشسته بوديم خاموش و بى جنبش گويى پرنده بر سرمان نشسته بود . مردى از ميان مردم برخاست و گفت : مرا عطايى ده كه محتاجم . نعمان در چهرهء او تيز بنگريست .
سپس گفت : نزديك بيا . او بيامد تا رو به رويش نشست . آنگاه گفت : تركش تير بياوريد .
چوبهاى برگرفت و همچنان بر سر او مىكوبيد . ما صداى شكستن استخوانهايش را شنيديم . سپس فرمان داد تا او را از آنجا راندند درحالىكه سر و سينهاش در خون خضاب شده بود . چندى همچنان درنگ كرديم . مرد ديگرى برخاست و گفت : محتاجم مرا چيزى عطا كن . نعمان ساعتى در او نگريست و گفت : هزار درهمش بدهيد . آن مرد درهمها برگرفت و برفت . سپس نعمان به چپ و راست و پشت سر نگاه كرد و گفت :
دربارهء مرد سبز چشم سرخرويى كه سرش در اينجا بريده خواهد شد چه مىگوييد ؟ آيا مىخواهيد خونش در اين وادى روان شود ؟ گفتند : رأى تو از همه برتر است . و او مردى را كه بر اين صفت بود پيش خواند و فرمان داد سرش را ببرند . آنگاه پرسيد كه نمىپرسيد كه سبب اين كارها چه بود ؟ گفتيم : چه كسى را حق آن است كه سبب كارهاى پادشاه را بپرسد . گفت : اما آن مرد نخست ، روزى با پدرم به شكار رفته بوديم . بر او كه در درگاه خانهء خود ايستاده بود گذشتيم . ظرف شيرى در مقابلش بود . دست دراز كردم كه از آن بنوشم ، او زير آن ظرف زد و شير بر صورت و سينهء من ريخت . با خداى خود عهد كردم كه اگر روزى بر او دست يابم ريش و سينهاش را در خونش رنگ كنم . اما آن ديگر به من نيكى كرده بود ، اينك مكافاتش دادم . و اما سومى ، مرا در شام جاسوسى بود به من نوشت كه جبلة بن ايهم مردى را كه چنين و چنان است براى كشتن من فرستاده است . به
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 493
مساهمون: ياقوت الحموي
ص٤٩٣