خواست . عبد الله بن على پرسيد تو كيستى ؟ گفت : حفص اموى . گفت : تو بنى هاشم را فراوان هجو گفتهاى . گفت آرى ، ولى من همانم كه گفته است [ 1 ] :
و كانت امية فى ملكها * تجور و تكثر عدوانها
فلمّا رأى الله ان قد طغت * و لم يحمل النّاس طغيانها
رماها بسفّاح آل الرسول * فجذّ بكفّيه اعيانها
و لو آمنت قبل وقع العذاب * لقد يقبل الله ايمانها
چون خواندن به پايان برد ، عبد الله بن على گفت : بنشين . نشست و با او چاشت خورد .
سپس عبد الله خادمى را پيش خواند و چيزى در گوشش گفت : حفص بيمناك شد و زارى كرد و گفت : اى امير من با تو طعام خوردهام و در حريم تو درآمدهام و عرب به كمتر از اين خونها را مىبخشايد . عبد الله گفت : بيمى به دل راه مده . در اين حال خادم بيامد و پانصد دينار زر بياورد . عبد الله گفت : بستان و از ما مبر و آن خطا كه رفته است به صلاح آر .
ابن سائب كلبى گويد كه هشام بن عبد الملك روزى از مهتران اسبانش پرسيد كه در زمان جاهليت چند اسب را به ميدان مسابقه مىآوردند . بعضى گفتند : هزار و بعضى گفتند : دو هزار . او فرمان داد كه چهار هزار اسب را به ميدان آورند . گفتند كه اين كارى دشوار است ، به يكديگر آسيب مىرسانند و راه گنجاى اين اسبان نيست . گفت : ما آنها را رها مىكنيم و به خدا توكل مىكنيم . خط پايان را در دويست و پنجاه تير پرتاب قرار دادند و پهناى آن را شش تير پرتاب . مردم به ميدان مسابقت شتافتند . او خود چند روز پيشتر به دهناء رصافه رفت و راهى گشاده بكشيد . و در پيش روى او مسابقه آغاز شد .
اسبان رفتند و بازگشتند . زابد اسب او پيشاپيش همه مىتاخت و نى پايانى را برگرفت .
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : بنى اميه در زمان پادشاهى خود ستم كردند و بر دشمنان خود افزودند . چون خداى تعالى ديد كه طغيان كردهاند و مردم را تاب طغيان آنان نيست ، سفاح آل رسول الله را چون تيرى به سوى آنان افكند و به دست او ريشهء آنها را بركند . اگر بنى اميه پيش از واقع شدن عذاب ايمان آورده بودند خداوند ايمانشان را مىپذيرفت .