تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 473

مساهمون:

ص٤٧٣
خشمگين است و دانست كه او هيچ لغزش و خطايى را نمىبخشد . وقتى كه از نزد حاكم بيرون آمد رهسپار مخفيگاه خود شد و در آنجا پنهان گرديد . حاكم هر چه كوشيد او را نيافت . از پدرش پرسيد او هم انكار كرد . حاكم پدرش و اهل و عيالش را در بند آورد . خواهرش را هم احضار كرد و بياويخت و بزد و در همه شهر ندا كردند و او را طلبيدند . الحاكم پدر و برادر و جماعتى از اهل و عيال او را به مقطّم ، كوهى مشرف بر قاهره ، برد و گردن زد . سپس خود به مقطم آمد . دستور داد كشتگان را غسل دهند و كفن كنند و به خاك بسپارند . سپس به قصر خود بازگشت و به عزا نشست . و مردم نيز كه جامهء عزا پوشيده بودند در آن مجلس حاضر شدند و اين نمونه‌اى از تلوّن مزاج او بود . اتفاقا جماعتى از شريفان حجاز به مصر آمدند تا از الحاكم صله و جوائز خود را بر طبق عادت هرساله بستانند . وقتى صله‌هاى خود گرفتند آهنگ بازگشت نمودند . ابو القاسم نيز مركبى همانند مركبهاى آنان خريد و لباسى چون لباس آنان پوشيد و با آنها بياميخت . درحالىكه صورت خود پوشانده بود . حاكم براى وداع با آن جمع بيرون آمد آنها پيش رفتند و از او اجازت بازگشت خواستند . حاكم آنها را دعا كرد . ابو القاسم نيز در ميان آنان بود وقتى حاكم راه رفتنش را ديد به يكى از ياران خود گفت : چقدر راه رفتن اين شريف به راه رفتن ابو القاسم مىماند . وقتى حجازيان رفتند ، ابو القاسم در بين راه از آنان جدا شد و در جايى از كوه مقطم ، كه آن را جبل الاحمر مىگفتند ، نشست . حاكم را عادت اين بود كه با دو غلام تنها به اين كوه مىآمد . اين بار ابو القاسم با جماعتى از كسانى كه مورد اعتماد او بودند پيش رفت . وقتى چشم حاكم به ابو القاسم مغربى افتاد او را بشناخت و بترسيد . حاكم گفت : ابو القاسم ، به تو غدر كرديم ، ابو القاسم گفت : چه باك ، دوست دارم كه از تو جدا نشوم تا تو را به سزاى غدرت برسانم . ابو القاسم گفت : آيا تو عهد نكرده بودى كه به آن زن مسكين زيانى نرسانى ؟ گفت : بلى به خشم آمده بودم زيرا تو بدون اجازهء من از نزد من رفته بودى و حال آنكه سوگند خورده بودى كه بدون امر و ارادهء من كارى نكنى ؟ ابو القاسم گفت : من با اجازهء تو از شهر رفتم . گفت : كدام اجازه ؟ گفت : من نيز در ميان جمع شريفان حجاز بودم و تو همهء ما را اجازت دادى و گفتى برويد با بركت خداوندى همراه . حاكم گفت چون خود اجازت داده‌ام پس خواهرت را نيز آزاد مىكنم . مغربى نيز حاكم را رها كرد و خود با خواهر رهسپار عراق شد . حاكم به قاهره بازگشت و كسانى را در پى او فرستاد ولى نيافتندش .
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 473 | ياقوت الحموي / عبد المحمد آيتى