الحاكم رسيد . مال بسيارى براى خاندان جرّاح فرستاد و با اين مال آنان را بر ابو الفتوح بشورانيد . اين خبر به ابو الفتوح رسيد ، نزد مفرّج رفت و از او خواست كه ياريش دهد تا به مكه بازگردد . او نيز كسانى را با وى همراه كرد تا به وادى القرى رسيد . اصحابش او را ديدار كردند و به مكه بردند . گويند كه او از كارى كه كرده بود پشيمان شد . ابو القاسم مغربى نيز او را ترك گفت و از راه سماوه به عراق رفت تا به انبار رسيد و آهنگ فخر الملك ابو طالب محمد بن خلف نمود . فخر الملك در اين زمان از سوى بهاء الدوله ابو نصر بن عضد الدوله متولى امور عراق بود . القادر بالله او را متهم كرد كه براى افساد در امر دولت آمده است ، به فخر الملك پيامها داد تا او را از واسط اخراج كند ، با آنكه در نزد او مكرم زيسته بود . چون فخر الملك به قتل رسيد وزير مغربى ابو القاسم به بغداد بازگشت . سپس رهسپار موصل شد . در اين اوان ابو الحسن بن هانى ، كاتب قرواش ، امير بنى عقيل بود . ابو القاسم جاى او را گرفت حتى به وزارت قرواش رسيد . و خود را نامزد وزارت بغداد نمود و پيوسته در تكاپو بود . تا به وزارت شرف الدوله ابو على بن بهاء الدوله ابو نصر بن عضد الدوله فنا خسرو بن بويه رسيد در سال 414 ولى بدون خلعت و لقب .
وزارتش ده ماه و پنج روز مدت گرفت . امرا بانگ و خروش كردند و حقوق خود طلب نمودند . او بترسيد و شبانه گريخت تا به عريب بن مقن عقيلى رسيد و بر فور به سوى ميا فارقين در حركت آمد و به نصير الدوله ابو نصر بن مروان صاحب ديار بكر ، پيوست و وزارت او يافت . در همان حال كه وزير بود در ميا فارقين وفات كرد .
به عمالى كه بين او و كوفه فرمان مىراندند ، پيش از مرگش نامه نوشت كه او را محبوبهاى است كه از دنيا رفته و مىخواهد پيكر او را به كوفه بفرستد . هم به ياران خود وصيت كرد كه اگر او خود از دنيا رفت پيكر او را به كوفه برند . چون بمرد تابوتش را به كوفه حمل مىكردند و به هر يك از امرا كه مىرسيدند و نامه را مىخواندند به خيال اينكه محبوبهء متوفاى وزير است او را اكرام مىكردند تا تابوت به كوفه رسيد . او را در جوار مشهد على ( ع ) به خاك سپردند . او اين تدبير كرده بود زيرا بيم داشت كه مردم مانع ورود جنازهء او شوند . اين تدبير سودمند افتاد و او بعد از مرگ به مراد خود رسيد .
ابو القاسم وزير مغربى مردى بد باطن بود و بر فضائل ديگران سخت حسد مىورزيد و هرگاه فقيهى نزد او مىآمد او را از نحو مىپرسيد و هرگاه نحوييى مىآمد او را از فقه مىپرسيد و اگر شاعرى مىآمد او را از مسائل قرآنى مىپرسيد تا او در جواب بماند .
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 471
مساهمون: ياقوت الحموي
ص٤٧١