تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 472

مساهمون:

ص٤٧٢
وزير جمال الدين الاكرم كه او را به اخبار ايام معرفتى بود ؛ به ويژه به آنچه دربارهء حوادث مصر بود ، گويد كه چون ابو الحسن على بن حسين و پسرش ابو القاسم به مصر وارد شدند ايام حكومت الحاكم بود . الحاكم آنان را نيك پذيرفت و اكرام كرد . و براى ابو الحسن على بن الحسين خادمان معين كرد . قضا را روزى ابو القاسم به نزد الحاكم رفت . وى مردى شكوهمند بود و جامه‌هاى فاخر پوشيده بود . الحاكم را از او خوش آمد و چون سخن آغاز كرد در محاورت نيز بس فصيح و بليغش يافت . حاكم فرمان داد كه همواره ملازم مجلس او باشد . روزى ابو القاسم سخنى گفت كه حاكم را خوش آمد و گفت : اى ابو القاسم چيزى از من بخواه ، هر چه باشد ، تا به تو عطا كنم . ابو القاسم گفت : اى مولاى من خواهم كه جان مرا به من ببخشى و مرا نكشى . حاكم تبسم كرد و گفت : اين خواهش را چه موجب است ؟ گفت : مولاى من مىداند كه عصمت از گناه ، مخصوص پيامبران است و من بشر هستم و اهل خطا و صواب . بيم آن دارم كه خطايى از من سر زند و مولاى من خونم را بريزد كه به چشم خود ديده‌ام كسانى از اولياى دولت را كه به خطايى به قتل رسيده‌اند . حاكم گفت : اين را به تو ارزانى داشتم . ابو القاسم گفت : از مولاى خود مىخواهم كه مرا خطى دهد و ضمانت كند . ابو القاسم ديد كه حاكم در دادن خط درنگ مىكند ، گفت : مشكلى نيست . ما بندگانيم و مولاى ما مالك ما . اميد مىدارم كه كارى از من سر نزند كه او را ناخشنود سازد . ولى مرا خواهرى است كه او را فراوان دوست دارم و نمىخواهم حتى بادى بر او بوزد . امير المؤمنين كرم كرده خط امان او را دهد . حاكم گفت : خواهم داد . ولى تو نيز بايد خطى دهى كه جز به اذن من از درگاه من خارج نشوى . پس هر دو به يكديگر خط دادند و قسم خوردند . ابو القاسم از نزد حاكم بيرون آمد و مهياى پنهان شدن گرديد . از پير زنى كه به عقل و ديانتش يقين داشت خواست كه براى او در يكى از محلتهاى دور افتاده خانه‌اى كرايه كند . به آن خانه مىرفت و بعضى از شبها در آنجا مىخوابيد و با هيچ يك از همسايگان آميزش نمىكرد . اين كار دو يا سه سال مدت گرفت . روزى حاكم او را به قصر فرا خواند . هنگام ورود او حاكم بر منظر نشسته بود و ابو القاسم او را نمىديد . هستهء خرمايى در كفش ابو القاسم رفته بود . در نزديكى حاكم كفشش را بيرون آورد و چند بار تكاند تا هستهء خرما بيرون افتاد . سپس روى برگرداند و به ناگاه حاكم را ديد . زمين خدمت ببوسيد ولى چهرهء او را نسبت به خود خشمگين ديد . ابو القاسم دريافت كه حاكم از اينكه او كفش از پاى در آورده است