را حاضر آوردند . پيرى بود ناتوان . جامهاى كهنه در برداشت بدون شلوار و كفشى پاره پاره در پاى و مئزرى بر سر انداخته بود و طبقى حلوا كه همهء آن پنج درهم نمىارزيد .
مهلبى او را گفت : اى پيرمرد بهتر نيست كه حلواى خود بامداد يا هنگام غروب بفروشى تا از رنج گرما در اين وقت از روز در امان بمانى . پيرمرد آهى كشيد و گفت : چه آسان مىآيد آرام خفته را بيدارى كسى كه خوابش به ديده نمىرود . و اين بيتها برخواند [ 1 ] :
ما كنت بائع ناطف فيما مضى * لكن قضت لى ذاك اسباب القضا
و اذا المعيل تعذّرت طلباته * رام المعاش و لو على جمر الغضا
وزير گفت : مىبينم كه از ادب بهرهاى دارى ، اينها را چگونه آموختهاى ؟ گفت : اى وزير من از خاندانى هستم كه در ميان آنان كسى نبود كه او را چنين شغلى باشد و در گوش او گفت كه من از فرزندان معن بن زائدهام . مهلبى او را صد دينار و پنج دست لباس داد و آن را راتبهء او در هر سال قرار داد .
قاضى ابو على تنوخى گويد : ديدم مهلبى را كه در سه روز هزار دينار گل خريد و آنها را فرش مجالس كرد يا در بركهء بزرگى ، كه در سرايش بود ، ريخت .
ابو على تنوخى [ 2 ] گويد : مهلبى را رسم بر آن بود كه به هنگام طعام خوردن بسيار سخن مىگفت كه مردى خوشسخن بود . گفتگوها بيشتر در پيرامون مسائل ادب بود ، زيرا بر سفرهء او همواره جمعى از علما و نويسندگان و نديمان گردمىآمدند . من نيز فراوان حاضر مىشدم . روزى كبكهاى بريان آوردند . مهلبى گفت : داستان شيرينى به يادم آمد كه آن را يكى از معاشران امير راسبى [ 3 ] برايم حكايت كرد . گفت بر سفرهء او جمعى گرد آمده بودند در آن ميان يكى هم از بزرگان كرد بود ، كه پيش از اين راهزنى مىكرد و اكنون راسبى او را امان داده و از خواص خود ساخته بود . آن روز راسبى يكى از كبكها را نزد او گذاشت ، آنگونه كه بزرگان زيردستان را تفقد مىكنند . آن مرد خنديد . راسبى در شگفت
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : من فروشندهء حلوا نبودم پيش از اين ، ولى دست قضا و قدر اين پيشه را بر من مقرر داشت .
وقتى كه عيالمند از رسيدن به آنچه خواهد كارش به دشوارى كشد از هرجا كه تواند آهنگ معاش خود خواهد كرد و لو از درون آتش .
[ 2 ] النشوار 1 : 208 .
[ 3 ] او على بن احمد ، متوفى به سال 301 است .