اندلسى گويد : از شهر خود بيرون آمدم ، از اقصاى مغرب ، تا طلب علم كنم و علما را ببينم . تا به بغداد در آمدم و با ابو سعيد ديدار كردم . و خواندن كتاب سيبويه را در نزد او آغاز نمودم ولى از اينكه از شهر خود دور شدهام و بيهوده ياران و خويشاوندان را ترك كردهام پشيمان بودم زيرا نه بهرهاى از دنيا گرفته بودم و نه از علم . ولى از مصاحبت با ابو سعيد دريافتم كه رنج و سعى من به هدر نرفته و اميدم به يأس مبدل نشده .
ابو حيان در كتاب محاضرات العلما گويد : به مجلس شيخ روزگار ، استاد عديم المثال ابو سعيد سيرافى درآمدم . به حسين بن مردويهء فارسى كه كتاب المدخل الى كتاب سيبويه او را نزدش مىخواند روى كرد و گفت : به درس خود پرداز و همهء همت خويش صرف آن نماى كه اين كار جز به رنج فراوان و بريدن از مردم حاصل نيايد . او عذر آورد كه گاه در زندگى مشكلاتى در پيش مىآيد كه مرا از آن كار بازمىدارد . گفت : آيا عيالان دارى ؟ گفت : نه . گفت : وامى بر دوش توست ؟ گفت : چند درهم معدود . گفت : پس تو دلى آسوده و حالى نيكو دارى . به درس و مذاكره و سؤال و مناظرهپرداز و خدا را بر آسودگى دل و نيكويى حال سپاس گوى .
روزى ابو احمد بن مردك ، كه از ساوه به بغداد آمده بود و نزد شيخ مقامى ارجمند يافته بود ، او را گفت كه مرا دخترى است كه به سن ازدواج رسيده و جماعتى از بغداديان و غربا او را خواستگارى كردهاند ، او را به چه كسى دهم ؟ گفت به آنكه بيشتر از خدا بترسد . زيرا كسى كه از خدا مىترسد اگر او را دوست داشته باشد در اكرامش مبالغه خواهد كرد و اگر دوست نداشته باشد بر او ستم نخواهد كرد .
ابو حيان توحيدى گويد : ابو سعيد بر مذهب ابو حنيفه فتوا مىداد و آن مذهب را رواج مىداد . روزى در نزد او صحبت حلال بودن نبيذ در ميان آمد ، يكى از خراسانيان گفت :
ما را با قول ابو حنيفه و شافعى كارى نيست تو خود در باب شرب نبيذ چه مىگويى .
مقدارى كه مسكر است يا مسكر نيست چه قدر است . ابو سعيد گفت : اما مذهب معروف و روشن است و از آن عدول نتوان كرد اما به مقتضاى رأى و به موجب عقل بايد جنبهء احتياط را گرفت و قول احسن و اولى را برگزيد كه بر ترك آن و عدول از آن فرمان مىدهد .
او را گفت : بيان روشنتر خواهيم . گفت : فرضا كه مسكر در كتاب خداى و سنت رسول او حلال شده بود . باز هم بر عاقل فرض بود كه آن را مردود دارد و به حجت عقل آن را
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 396
مساهمون: ياقوت الحموي
ص٣٩٦