عماد گويد [ 1 ] : ملك النحاة در شام در كنف حمايت نور الدين محمود بن زنگى بود .
طبعى روان داشت و احوال و افعالى متناسب ولى گاه دعويهايى مىكرد مثلا مىگفت :
سيبويه از رعاياى من است و اگر ابن جنى زنده بود غاشيهء من بر دوش مىكشيد . وى ظاهرى خشن و باطنى ملايم داشت . گاه صد يا دويست دينار در دست داشت همه را انفاق مىكرد تا تهى دست مىماند . شيرينى و چيزهايى را كه از شكر مىساختند بسيار دوست مىداشت . همواره به دوستان و همسايگانش شيرينى هديه مىكرد .
گويند كه نور الدين محمود او را خلعتى گرانبها داد . در راه كه به منزلش مىرفت به معركهاى رسيد كه خلقى گرد آمده بودند . مردى را ديد كه بزى داشت . نشان هركس و هر چيز را كه مىداد بز مىرفت و او را مىيافت . چون ملك النحاة آنجا ايستاد ، مرد بز را گفت : در اين جمع مردى است عظيم القدر و مشهور و شاهى است در جامهء عاميان ، داناترين و كريمترين و جميلترين مردم است آن را به من نشان بده . بز حلقهء مردم را بشكافت و بيامد و دست بر ملك النحاة نهاد . ملك النحاة چنان به وجد آمد كه خلعت ملك از تن بركند و به صاحب آن بز داد . خبر به ملك رسيد ، او را سرزنش كرد كه خلعت ما را عزت نداشتى و آن را به مردى ولگرد دادى . گفت : اى مولاى من مرا معذور دار كه در اين شهر بيش از صد هزار بز است هيچ يك قدر مرا جز آن بز نشناخت من نيز جايزهاش دادم . نور الدين بخنديد و خاموش شد .
گويند ملك النحاة علما را خوار و بىمقدار مىداشت . هرگاه كه يكى را نزد او نام مىبردند ، مىگفت : سگى از سگهاست . روزى كسى به او گفت : پس تو هم ملك النحاة نيستى ، تو ملك سگهايى . وى سخت خشمگين شد و گفت : اين فضول را از اينجا برانيد .
سمعانى گويد : ابو نزار بلاد غزنه و كرمان را سياحت كرد و با اكابر ديدار نمود و در همه جا مورد اكرام بود ولى به بلاد خراسان داخل نشد و باز به كرمان بازگشت و از آنجا به شام رفت .
روزى كه گربهاى دستش را گاز گرفته بود شاعرى به نام فتيان بن على بن فتيان دربارهء او سرود [ 2 ] :
هامش
[ 1 ] الخريدة : 90 ، 92 و بنگريد به الانباء : 309 .
[ 2 ] حاصل معنى : گربهء ملك النحاة را سرزنش كردم و گفتم كه كارى ناصواب كردهاى ، دستى را كه براى بخشش و نشر علوم و زدن گردنها آفريده شده گاز گرفتى . از من اعراض كرد و گفت : آهسته ! ، آيا گربهها دشمن سگان نيستند ؟