مجلس حاضر بودم - كه شقحطب به چه معنى است . گفت : اين از واژههاى منحوت است ، از دو كلمه . همان گونه كه نجار دو تكه چوب را مىتراشد و آن دو را يكى مىكند ، شقحطب هم از « شق » و « حطب » تراشيده شده . بلطى از او خواست چند مثال ديگر از اين قبيل بياورد تا اعتماد او بيشتر شود . او از حفظ بيست ورقه بر او املا كرد و آن را كتاب تنبيه البارعين على المنحوت من كلام العرب ناميد .
گويد وقتى در خوزستان مجير بغدادى يكى از شاگردان شهرستانى را ديدم او در علوم فلسفى سر آمد بود . فرمانرواى خوزستان دوست داشت كه با او به مجلس مناظره بنشينم ولى من به سبب آنكه مىدانستم كه مجير در علم كلام دستى توانا دارد از مناظرهء با او بيمناك بودم ولى مىدانستم در لغت بضاعتى اندك دارد . چون براى مناظره حاضر شديم جمعى از علما نيز حاضر شده بودند . گفتم : شروع مىكنيم : اذا اشرأبت [ 1 ] الطلّه الى قرينها فارّها فى وبصان او الجماد اذا تأشّب فى المغث . او مىخواست كه من گرفتار خود تفسير كنم زيرا سخن مرا در نيافته بود . گفتم به مدعى امامت بنگريد كه بر لغت عرب جاهل است . لغتى كه كلام خداوند جهانيان بدان نازل شده است و حديث سيد المرسلين بدان زبان است . من مىپنداشتم كسى كه بايد با او مناظره كنم همتاى من است و اين همتاى من نيست زيرا يكى از علومى را كه مجتهد بايد بداند و از لوازم اجتهاد است نمىداند . اهل مجلس همهمه كردند و به دو گروه تقسيم شدند ، گروهى به جانبدارى از من و گروهى به مخالفت من . مجلس به هم خورد و در همه جا شايع شد كه او را شكست دادهام . ظهير مدتى در قدس بود . روزى الملك العزيز عثمان بن صلاح الدين يوسف ، او را ديد كه در كنار صخره درس مىگويد . از او پرسيد و چون منزلتش را در علم دانست او را به نزد خود فرا خواند و ترغيبش كرد كه همراه او باشد . شايد بتواند به نيروى علم او شهاب الدين ابو الفتح طوسى را مغلوب كند . پس ظهير با او به قاهره در آمد . العزيز براى او در هر ماه شصت دينار و صد رطل نان و گوسفندى و هر روز يك شمع راتبه معين كرد .
مردم از سپاهى و غير سپاهى و علما به دو روى آوردند و بازارش رواج يافت ، تا روزى در اثناى سخن به العزيز گفت : سرور من تو از اهل بهشتى . طوسى فرصت غنيمت شمرد كه براى از ميان برداشتنش راهى يافته . پرسيد كه از كجا مىگويى كه او اهل بهشت است ؟ و
هامش
[ 1 ] اشرأبت : سركشى كند . الطلّه : زوجه . قرينها : شويش را . فأرّها : نكاح كرد او را . و بصان : ماه ربيع الآخر ، او الجماد : يكى از دو جمادى . المغث : شر .