نبود كه بدانجا رود ولى بعضى از شبها به من اجازه مىداد . يك شب كه در بر روى خود بسته بود ، مرا در دل افتاد كه بالا روم ، از روزن بنگرم كه چه مىكند . برخاستم و بالا رفتم ، نور عظيمى از حجره مىتابيد كه همه جا را روشن كرده بود . وقتى كه نگريستم شيخ را در جاى خود نشسته ديدم و در اطراف او جماعتى نشسته و از او قرآن مىآموختند . من صدايشان را مىشنيدم ولى چهرههاشان را نمىديدم سخت بترسيدم و بىهوش بيفتادم .
چون به هوش آمدم شيخ را بالاى سر خود ديدم تلطف مىكرد . سپس مرا گفت : اگر خشنودى مرا خواهى آنچه ديدى با كس مگوى . خواهرم از نگه داشتن آن راز بيمار شد و بمرد . پيش از مرگ از سبب بيماريش پرسيدم و او اين قصه بگفت .
يكى از يارانش گويد كه من و شيخ ابو العلاء عطار به سفر مىرفتيم . مردى از اهل حديث يافتيم . حافظ ابو العلاء جزوى از آنچه به همراه داشت برگزيد و بر او برخواند .
سپس با او وداع كرديم و به راه خود رفتيم . نهرى در پيش آمد آن جزوات در آب افتاد و تباه شد . شيخ سخت ملول گرديد . پس از چند روز مردى خوشروى و خوشسخن پديدار شد و از او سبب ملالتش را پرسيد . او قصهء خود باز گفت . آن مرد گفت : قلم برگير و بنويس تا هر چه را از دست دادهاى بر تو املا كنم . شيخ با تعجب در او نگريست و به نوشتن پرداخت تا فراغت يافت . سپس دست در دامنش زد و سوگندش داد كه بگويد كه كيست . گفت : من برادرت خضرم و از نظر ما ناپديد شد .
سنقر غلامش حكايت كرد كه من سالها در خدمت شيخ بودم و در خلوتها از او عجايب بسيار مىديدم . شبى برخاست كه وضو سازد . مرا گفت كه برايش از چاه آب كشم . من برفتم و دلو در چاه افكندم . چون بركشيدم پر از زر سرخ بود . فرياد زدم . شيخ پرسيد : پيرمرد تو را چه مىشود ؟ ماجرا باز گفتم . انا للّه گفت و استغفار كرد و گفت : دلو را در چاه بريز و گفت : ما آب مىخواهيم نه زر . و دلو را در چاه افكند و آب بيرون آورد .
سپس مرا گفت : اى سنقر مباد كه اين سخن با كس گويى .
شيخ ابو عبد اللّه گوزگانى شبى در خواب ديد كه مردم به سوى رباط ابو الفرج احمد بن على مقرى مىشتابند . سبب پرسيد گفتند كه انس بن مالك در رباط فرود آمده است .
گوزگانى شادمان شد و نزد ابو العلاء عطار شتافت . او نيز جزوى از احاديث انس بر داشت و به راه افتاد در آنجا رسول اللّه ( ص ) را ديدند نشسته و انس در سمت چپ اوست .
ابو العلاء اجازت خواست كه از احاديث انس بخواند . رسول ( ص ) اجازت داد و او به
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 375
مساهمون: ياقوت الحموي
ص٣٧٥