قلانسى منتظر اجازه بودم كه داخل شوم . مردى مرا بدان حال ديد . نزد من آمد و پرسيد اگر تو هم به مقامى رسى كه ديگران براى تحصيل نزد تو آيند ، آيا با آنان چنين معامله خواهى كرد . من چشمانم پر از اشك شد و گفتم : ان شاء اللّه خدا را به شهادت مىگيرم كه در برابر تعليم مزدى نستانم و علم خود از كسى دريغ ندارم . و بدان سان كه عهد كرده بود از آغاز روز تا پايان آن همچنان براى طالبان علم مىنشست . شبش را نيز به سه بخش كرده بود : بخش نخست به نوشتن مىپرداخت و بخش دوم را به تفكر و بخش سوم را مىخوابيد و چون ديده از خواب مىگشود مىگفت : يا كريم ، يا كريم ، اكرمنا . روزهاى جمعه كه به مسجد مىرفت و بازمىگشت چنان مردم ازدحام مىكردند كه جمعى از جوانان بر گرد او حلقه مىزدند و او در ميان آن حلقه سر را پايين انداخته بىآنكه به كسى بپردازد راه مىسپرد و پيوسته مىگفت : يا من اظهر الجميل و ستر القبيح .
روزى چيزى مىنوشت ، پس برخاست كه برود و وضو بسازد . در اين حال به نوشتهء او نگاه كردم ديدم كه هر جا نام خدا و رسول ( ص ) آمده آن را سفيد گذاشته . چون بازگشت سبب پرسيديم ، گفت در وضوى خود شك كرده بودم و نمىخواستم در اين حال شك نام خدا و رسول را بر صفحهء كاغذ نويسم .
براى او كراماتى هم نقل كردهاند از جمله آنكه بهلهء آسيابان براى او گندم آرد كرده بود . نيازمندى آمد كه قدرى آرد برگيرد تا قرص نانى پزد . بهله آن آرد از او بستد و بر جاى خود ريخت . هنگامى كه بارها را به خانهء شيخ برد ، شيخ او را سرزنش كرد كه چرا آن يك مشت آرد را از آن مرد نيازمند دريغ داشته است . بهله حيران شد و بر پايش افتاد و بوسه داد و توبه كرد .
روزى به مردى كه به ديدار او آمده بود گفت : اى فلان اگر نطفهاى كه خداوند تعالى در علمش گذشته كه از آن انسانى خلق كند ، بر زمين چكد آن كس در وجود خواهد آمد .
چون آن مرد شنيد بر خود لرزيد و فرياد زد و بگريست . حاضران از آن حالت در شگفت شدند . چون به حال خود بازآمد سبب پرسيدند ، گفت : نزد شيخ آمده بودم كه دعا كند تا خدا مرا فرزند دهد زيرا سالهاست زن گرفتهام و فرزندى روزى من نشده ، پيش از در خواست من شيخ چنان گفت . شيخ در حق او دعا كرد و خدايش پسرى و دخترى داد .
شيخ را زن از دنيا برفت . برادر زن به ياران گفت : آيا سبب مرگ خواهر مرا دانستيد ؟
گفتند ؟ نه . گفت : خواهرم گفت كه شيخ را حجرهاى بود خاص او كه هيچكس را اجازت
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 374
مساهمون: ياقوت الحموي
ص٣٧٤