تازه هم هست ) پير گفت : نه ولى كهنهء دوسالهاش را دارم . دريافتيم كه خمّار است .
گويد در جوانى مرا مصيبتى رسيد كه بر آن صبر مىكردم و از گريستن خوددارى مىنمودم و اين مرا رنج فراوان مىداد تا در كناسه اعرابىاى را ديدم كه ايستاده بود و مردم گردش را گرفته بودند . و او اين بيتها را خواند [ 1 ] :
خليلىّ عوجا من صدور الرّواحل * بجهور حزوى و ابكيا فى المنازل
لعلّ انحدار الدّمع يعقب راحة * من الوجد او يشفى نجىّ البلابل
پرسيدم اين كيست ؟ گفتند : ذو الرمه . ازآنپس هرگاه به مصيبتى گرفتار مىآمدم مىگريستم و اندوهم تسكين مىيافت با خود مىگفتم كه آن اعرابى اين بصيرت و علم را از كجا آورده بود .
يحيى بن آدم گويد كه چون هارون رشيد به كوفه آمد در حيره فرود آمد . از پى ابو بكر بن عياش فرستاد . او را به نزدش بردم . از آن وقت كه نابينا شده بود ، من عصاكش او بودم . چون به در سراى خلافت رسيديم ، حاجبان ابو بكر را از من گرفتند ولى او دست مرا گرفت و گفت اين عصاكش من است نبايد از من دور شود . گفتند هر دو داخل شويد .
داخل شديم هارون تنها نشسته بود . ابو بكر را هشدار دادم . سلام كرد . هارون جوابى نيكو داد . او را نشاندم و خود بيرون آمدم و در جايى نشستم كه آنها را مىديدم و سخنانشان را مىشنيدم . ابو بكر به سبب پيرى گردنش سست شده بود و چانهاش به سينهاش مىخورد . پس از اندكى سكوت هارون گفت : ابو بكر ، از تو سؤالى مىكنم ، مرا به راستى پاسخ گوى . گفت : اگر بدانم . هارون گفت : تو هم دولت بنى اميه را ديدهاى و هم دولت ما را ، تو را به خدا راست بگوى كه آنها به حق نزديكتر بودند يا ما نزديكتريم ؟
ابو بكر لختى به انديشه فرو رفت . من گفتم : خدايا او را در اين پاسخ موفّق كن . سپس گفت : بنى اميه براى مردم سودمندتر از شما بودند و شما بيش از آنها به امر نماز توجه داريد . هارون به دست خود اشاره مىكرد و پىدرپى مىگفت : آرى نماز در نزد ما امرى عظيم است .
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : اى دوستان من استران را عنان بگردانيد و به جهور رويد و در آن منازل بگرييد . شايد ريزش اشك راحتى در پى داشته باشد و درد اضطراب را درمان كند .