مىگرديد و چون موسم حج نزديك مىشد به مكه مىآمد و حج مىگزارد . در اين دو سفر حال او بدين منوال بود . همهء روزها را روزه مىداشت و هر روز جمعه افطار مىكرد .
عبادات ديگرى هم داشت چون قرائت قرآن و اداى نماز و نشر علم .
گويند روزى به شاگردان خود گفت : آيا شما طلب علم مىكنيد ، آيا اين چنين طلب علم كنند ؟ شما هر وقت كارى نداريد مىگوييد برويم چيزى بياموزيم و من مردى را مىشناسم كه به هنگام تحصيل علم براى قوت خويش چيزى نداشت جز برگهاى كاهو كه به دور مىافكندند و كسى را مىشناسم كه بارها شلوار خود را فروخت و كاغذ خريد .
حميدى گويد [ 1 ] : ابو القاسم بن عبد الكريم بن هوازن قشيرى حكايت كرده كه زنى نزد بقى بن مخلد آمد و گفت : پسرم را روميان اسير كردهاند . و من براى فديهء او جز سرايى حقير ندارم و نمىتوانم آن را بفروشم . از كسى بخواه كه فديهء او را بدهد و آزادش كند كه در غم او شب و روزم به يكسان است و خواب و قرار از من سلب شده . بقى گفت : تو بازگرد تا من چارهاى كنم . سپس سر فرو داشت و لبانش جنبيد . چندى گذشت كه زن با پسرش نزد او آمدند و زن در حق او دعا مىكرد . جوان گفت : من در دست يكى از ملوك روم اسير بودم . هر روز مرا با جماعتى از اسيران به صحرا به بيگارى مىبردند . روزى هنگام كار ديدم قيدى كه بر پاى من نهاده بودند باز شد و بر زمين افتاد . نگهبان ما فرياد زد كه قيد را شكستهاى ؟ گفتم : نه . قيد خود باز شد و بيفتاد . همه متحير شدند . يكى از راهبان مرا گفت : مادرى دارى ؟ گفتم : آرى . گفت : مادرش به دعا از خدا خواسته و قيد باز شده . گفتند خدا تو را آزاد كرده و ديگر نمىتوان بند بر پاى تو نهاد . پس مرا به ناحيهء مسلمانان آوردند و رها كردند .
264 - بكر بن حبيب سهمى [ 2 ]
وى پدر عبد اللّه بن بكر محدّث بود . زبيدى و جز او سهمى را در شمار نحويان آوردهاند .
بكر بن حبيب از ابن ابى اسحاق علم آموخت . ابن ابى اسحاق بر آن بود كه لحن در كلام او نيست و حال آنكه كلمه را در جايى كلمه تلفظ كرده بود و به جاى اخسئي ، اخسى گفته بود .
هامش
[ 1 ] الجذوة : 168 - 169 ، اين قصه در المنتظم و البداية و النهاية و ابن عساكر آمده است . ذهبى در السير : 290 آن را خلاصه كرده است .
[ 2 ] طبقات الزبيدى : 46 ، انباه الرواة 1 : 244 ، الوافى 10 : 203 ، بغية الوعاة 1 : 462 .