فيروزان و ابو العباس فيروزان بن حسن بن فيروزان و كباب بن بلقسم بن فيروزان و حيدر بن وهسودان و كيخسرو بن مرزبان بن سلّار و جستان بن نوح بن وهسودان و شيرزيل بن سلّار بن شيرزيل ، در دست هر يك اقطاعاتى بود كه درآمد هر يك از آنها به پنجاه هزار دينار مىرسيد و كمترين آن بيست هزار دينار و جمعى از اكابر سران بودند كه بر درگاه او حاضر مىشدند و همچنان بر پشت اسبان خود سر به زير افكنده و خاموش مىايستادند و اين همه از هيبت و عظمت او بود . تا مگر يكى از دستياران حاجبان او بيرون آيد و برخى را بار دهد و باقى را بازگرداند . كسى كه اجازت دخول مىيافت چنان شادمان مىشد كه گويى دنيا و آخرت را به او دادهاند و چون اذن دخول به مجلس را مىيافت هنگامى كه چشمش به صاحب مىافتاد زمين را مىبوسيد تا به او نزديك مىشد . كسى كه رتبهء نشستن داشت مىنشست و چون حاجتش برآورده مىشد بازمىگشت . باز هم چند بار بر زمين بوسه مىداد . صاحب براى كسى برنمىخاست حتى به برخاستن هم اشارت نمىكرد كسى هم طمع چنين كارى از او نداشت .
هنگام بازگشت از اهواز در صميره فرود آمد . يكى از زهّاد معتزله ، معروف به عبد اللّه بن اسحاق ، بر او داخل شد . صاحب براى او از جاى برخاست . چون آن مرد بازگرديد گفت بيست سال است براى كسى اين چنين برنخاستهام و اين به سبب زهد او بود . وى يكى از ابدال روزگار خود بود . اما علم صاحب : او خود را از هر عالمى عالمتر مىشمرد و ، بنابراين ، توجهى به اين صنف نداشت . اما هيبتش و مخافتش در قلوب و حشمتش در نزد خرد و كلان دور و نزديك به حدى رسيد كه فخر الدوله بسا از تصميمى كه گرفته بود و صاحب تصويب نمىكرد منصرف مىشد . فخر الدوله صاحب را به مرتبهء پدر خود گرامى مىداشت و در گفتن و نوشتن صاحب خطابش مىكرد . اما اكابر دولت هرگاه يكى از حاجبان او يا خردترين اهل حاشيهء او را كه مىديدند از خوف به لرزه مىآمدند و همواره مضطرب بودند كه اكنون چه خواهد گفت و چه فرمان خواهد داد .
زنى به نزد او تظلم كرد كه فولاد بن مانادر چيزى را كه حق او بوده از او گرفته است .
صاحب به فولاد ، كه در موكب او مىرفت ، نگاه كرد . فولاد سخت خود را باخت و لرزان بر جاى ايستاد و از جاى نجنبيد تا كافى الكفات از او دور شد . سپس كسى را با زن همراه نمود تا او را خشنود ساخت و از او رفع ظلم نمود . اينگونه صحنهها فراوان از او ديده شده كه ذكر برخى از آنها هم سبب دراز شدن كتاب مىشود .
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 309
مساهمون: ياقوت الحموي
ص٣٠٩