وزير ، ابو سعد گويد كه من در آن شب در حضور كافى الكفات بودم . پاسى از شب گذشته بود ، حاجب بيامد و خبر داد كه نصر بن حسن بن فيروزان بر در است ، با خشوع و تضرع پناه مىجويد . صاحب را ديدم كه لختى به انديشه فرو رفت . سپس پيام داد كه سلطان اعظم يعنى فخر الدوله بر تو خشم گرفته و نشايد كه پيش از خشنودى او تو را به سراى خود راه دهم . و هرگاه او تو را عفو كرد و از گناهت در گذشت ، سراى من بر روى تو گشاده است و من ياور تو خواهم بود . حاجب برفت و بازگرديد و گفت : هر چه مىگويم نمىرود و مىگويد : من به صاحب پناه آوردهام و جز او را نمىشناسم . محتاجم كه به تدبير كار من پردازد و مرا پناه دهد و از من حمايت كند . صاحب حيران شد كه آيا او را به سراى خود راه دهد و سراى را با همهء خزاينش به او واگذارد و خود به سراى حاجبش راوندى رود ، خانهاى كه پس از مرگ صاحبش آن را به خانهء خود افزوده بود .
سرانجام تصميم به ردّ او گرفت . نصر باز هم اصرار و زارى مىكرد و صاحب اجازتش نمىداد . نصر از مقابل در بزرگ به مقابل در سراى خاص رفت و باز هم درخواست كرد و در اصرار پاى فشرد ، تا علوسهء حاجب از سوى فخر الدوله بيامد و او را بگرفت و به زندان برد . اين عمل صاحب را بر او عيب گرفتند و مردم در عجب شدند و در همه جا به زشتى ياد مىكردند . پندارم اين عمل صاحب را سبب آن بود كه مىترسيد با آن همه دشمنى كه ميان او و نصر بود با او در يك جاى بماند .
سپس به ذكر وفات صاحب به همان گونه كه ديگران گفتهاند و ما هم پيش از اين آورديم مىپردازد . و مىگويد كه فخر الدوله شامگاه روز سهشنبهء دهم شعبان وفات كرد .
از عمر او چهل و چهار سال و شش ماه و چند روز گذشته بود . آنگاه به توصيف اخلاق او مىپردازد و از سپاه و قلاع و اموالى كه بر جاى گذاشته سخن مىگويد و مىگويد : اما امر وزارت در ايام او مشهورتر از آن است كه محتاج به ذكر باشد . نخستين وزيران او كافى الكفات بود كه قلم از وصف فضائل و كمالات او عاجز است زيرا اگر او در اين روزگار عهدهدار امر وزارت نشده بود ، امور ملك بدين نظم و نسق كه امروز مىبينيم نبود حتى چيزى شبيه آن هم نبود . و اما اينك به شمهاى از احوال او مىپردازيم . كسانى از ملكزادگان و اميران و سرداران سپاه و ديگر بزرگانى كه همتراز آنها بودند چون فرزندان مؤيد الدوله و فرزند عزّ الدوله و منوچهر بن قابوس بن وشمگير و ابو الحجاج بن ظهير الدوله و اسپهبد بن اسفار و حسن بن وشمگير و فولاد بن مانادر و نصر بن حسن بن
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 308
مساهمون: ياقوت الحموي
ص٣٠٨