خاموش ننشينم و تحمل اهانت نكنم . صاحب گفت : مذهبى نيكوست . صاحب پرسيد :
عقيده و آيينت كدام است كه از آن دفاع مىكنى ؟ گفت : آن رازى است در دلم كه به كس نگويم و در بازار آن را جار نزنم . نه به كسى كه اهل شك است آن را عرضه كنم و نه با مؤمن بر سر آن مجادله نمايم . صاحب پرسيد : دربارهء قرآن چه مىگويى ؟ گفت : در سخن پروردگار جهانيان كه همگان در برابر آن عاجزند چه مىتوانم گفت . ابن عباد پرسيد :
مخلوق است يا غير مخلوق ؟ گفت : اگر به زعم خصم تو غير مخلوق باشد تو را از آن چه زيان . صاحب در غضب شد و گفت : تو هنوز از خراسان بيرون نيامدهاى ؟ مرد ساكت شد و سر فرو داشت . سپس برخاست كه برود . صاحب گفت : ديرى از شب گذشته همين جا بخواب . مرد گفت : من هنوز از خراسان بيرون نيامدهام ، چگونه در رى بخوابم و بيرون رفت . صاحب بيمناك شد و كسى را در پى او فرستاد كه ببيند به كجا مىرود . آن مرد بيامد و گفت : به سراى ركن الدوله رفت . صاحب را در آن شب خواب از سر پريد .
كرابيسى ، جاسوس ركن الدوله ، در خراسان بود . ازاينرو به او نزديك بود و از رجال دربارش به شمار مىآمد .
روزى به يكى از خراسانيان كه بر او خشم گرفته بود مىگفت : لقطّعتك تقطيعا و بضّعتك تبضيعا و وزّعتك توزيعا و مزّعتك تمزيعا و جزّعتك تجزيعا و ادخلتك فى حر امّك . [ 1 ] سپس قدرى سكوت كرد و براى تكميل سجع افزود : جميعا . لطف كلام در نوشتن از ميان مىرود بايد او را به هنگام اداى اين كلمات رودررو ديد كه چگونه به خود پيچ و خم مىدهد و دست تكان مىدهد و گردن مىچرخاند و سر و شانهها را مىجنباند و همهء اعضا و مفاصل خود را به يارى مىگيرد .
ابو حيان گويد : على بن حسن كاتب مرا حكايت كرد كه روزگار بر من سخت گرفت و درمانده شدم . به ناچار شعرى سرودم و در روز مهرگان نزد او بردم و خواندن گرفتم .
صاحب روى خوش به من نشان نداد و به من ننگريست . تا آنجا كه دو بيت از او را تضمين كرده بودم . چون ابيات خود را شنيد سر برداشت و تيز در من نگاه كرد . گفتم : مرا ملامت مكن ندزديدهام بلكه قصيده خود را بدان زينت دادهام . صاحب گفت : فرزند آن بيتها را دوباره بخوان كه حواسم جاى ديگر رفته بود . من چند بار خواندم و او از شنيدن
هامش
[ 1 ] م : خزائنك . از همهء اين عبارات مراد اين است كه تو را تكه تكه مىكنم و ريز ريز مىنمايم سپس تو را در هر چه نه بدتر مادرت فرو مىكنم . ر ك : اخلاق الوزيرين 139 .