به پرواز آيد و مىگفت كه ما هنوز به مقام آنان نرسيدهايم و قصد ما اين است كه به آنها برسيم و در راهشان قدم گذاريم و در اين حال غرق در تبختر مىشد و لبانش را كج مىكرد و آب دهانش را فرو مىبرد و به دست پيش مىكشيد و به پا پس مىراند . عجب بر او چيره بود و خرد و كلان را خوار مىشمرد و هر كه را كه بر او وارد مىشد يا از نزد او برمىخاست چنان مىنمود كه از او كراهت دارد . آفات اخلاقيش بسيار و گناهانش افزون ولى در ثروت و مكنت چونان پروردگار آمرزنده و بخشنده است .
اينها سخنان ابو حيان توحيدى است و حال آنكه من در مطاوى كتب از مكارم اخلاق صاحب فراوان يافتهام . مثلا روزى شربت شكر خواست ، براى او قدحى آوردند . چون خواست بنوشد يكى از خواصّ او گفت : ننوشيد زهرآگين است . صاحب گفت : به چه دليل ؟ گفت : آن كس كه قدح را آورده خود اندكى بنوشد . صاحب گفت : اجازهء چنين كارى نمىدهم كه آن را جايز نمىدانم . گفت : به سگ [ 1 ] دهيد . گفت : مثله كردن حيوان جايز نيست . پس فرمان داد كه آنچه را كه در قدح بود ريختند و به غلام گفت : برو به سراى من ازاينپس ميا . ولى روزى او را نبريد و گفت : عقوبت به بريدن روزى از فرومايگى است .
و مردى بر او داخل شد كه صاحب او را نمىشناخت . پرسيد : تو را به چه كنيه مىخوانند . او بيتى خواند ، حاكى از اينكه نام و كنيهاش همانند نام و كنيهء اوست . صاحب گفت : ابو القاسم بنشين . و همواره به همنشينانش مىگفت : ما در روز سلطانيم و در شب برادر .
يكى از خادمان قديمش به نام مكى چند بار مرتكب خطا شد و صاحب او را بخشيد .
تا سرانجام گفت : در دار الضرب محبوسش دارند و دار الضرب در كنار سراى او بود .
قضا را روزى صاحب بر بام شد و به دار الضرب سر كشيد . مكى اين آيه را خواند :
فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فِي سَواءِ الْجَحِيمِ
( الصافات : 55 ) صاحب خنديد و اين آيه را خواند :
اخْسَؤُا فِيها وَ لا تُكَلِّمُونِ
( المؤمنون : 108 ) و دستور داد آزادش كنند .
اما آنچه ابو حيان در كتاب وزيرين آورد سبب ديگر دارد كه آن را در شرح حال ابو حيان خواهيم آورد . ابو حيان براى ديدار او به رى رفت ولى صاحب چنان كه بايد حق
هامش
[ 1 ] م : به جاى كلب . دجاجه ( ماكيان )