او را ادا نكرد . ابو حيان ازآنپس زبان به عيب او گشود . و اصولا خصلت ابو حيان عيبجويى و عيبگويى از بزرگان بود . با اين همه برخى از جنبههاى علم و اخلاق او را ستوده است : از گشادگى ميدان سخنورى او و فصاحت بيانش و استوارى قلبش و شدت قدرت و قوت او . مثلا وقتى كه در سال 369 از همدان از حضور عضد الدوله بازمىگشت مردم از رى و اطراف به استقبالش رفتند و در ساوه گرد آمدند . صاحب هر يك از بزرگان را كه مىديد او را با سخنى آميخته به سجع مورد خطاب قرار مىداد ، كه گاه تمجيد بود و گاه سرزنش .
صاحب به گفتن كلام مسجع عادت داشت مثلا روزى فيروزان مجوسى به حجرهاش در آمد . صاحب به او خطاب كرد : انّما انت محشّ مجشّ مخشّ [ 1 ] لا تهشّ و لا تبشّ و لا تمتشّ [ 2 ] . فيروزان گفت : اى صاحب از كيش خود بيزارم اگر دانسته باشم كه چه گفتى . اگر خواسته بودى مرا دشنام دهى كه من هيچ نفهميدم . من نه از زنجم نه از بربر . به زبان معمول با من سخن بگوى . به خدا قسم نه اين شيوهء گفتار پدران ايرانى توست نه شيوهء اهل دين تو . ما با بسيارى از مردم سواد عراق آميزش داشتهايم و از هيچ يك از آنها چنين سخنى نشنيدهايم .
ابو حيان گويد : ابو الفضل بن العميد مىگفت : وقتى به او مىنگرم پندارم چشمانش از جيوه ساخته شده كه در يك جاى قرار ندارد و گردنش پيوسته بر شانه مىچرخد و چنان اندام خود به جنبش مىآورد كه زنان فاجره را به ياد مىآورد .
ابو حيان گويد : ابو بكر كاتب گفت كه صاحب در چيزهايى هم كه نمىدانست از اظهار فضل خوددارى نمىكرد و مىپنداشت كه اگر ساكت بماند مردم پندارند كه او در او نقصى است . روزى حسابها را كه چندى عرضهء آنها به تأخير افتاده بود نزد او بردم .
نگاهى بر آن افكند و گفت : أ هذا حساب ؟ أ هذا كتاب ؟ أ هذا تحرير ؟ أ هذا تقرير ؟ أ هذا تفضيل ؟
أ هذا تحصيل ؟ سپس گفت : به خدا سوگند اگر خانهزادم نبودى وادارت مىكردم كه همهء اين كاغذها را بخورى و تو را با نفت و قير آتش مىزدم تا عبرت تو و عبرت هر كاتب و
هامش
[ 1 ] معنى اين واژهها چنين است : محشّ : چوبى كه با آن آتش را به هم زنند . مجشّ از آلات آسياب است . مخشّ :
چوبى است كه در بينى شتر كنند كه همه بر چيزهاى بى مقدار دلالت مىكنند .
[ 2 ] لا تهشّ : خوشرو نيستى و لا تبشّ : شادمانى نمىآورى و لا تمتشّ يعنى دستت را با دستمال پاك نمىكنى ، چركين هستى .