صاحب مىخواست فخر الدوله را بيازمايد كه آيا از آنچه در ايام مؤيد الدوله بر او گذشته است و موجب فرار او شده است در دلش كينهاى هست ، پس از خدمت و وزارت استعفا خواست . فخر الدوله گفت : تو را در اين دولت از ميراث وزارت همان نصيب است كه ما را از ميراث امارت نصيب است ، هر دو به يك راه مىرويم و بايد هركس حق ديگرى را مراعات كند . پس صاحب بر كار خود بماند و تا پايان عمرش و به حل و عقد امور مشغول بود . بسا مىشد كه فخر الدوله سخنى مىگفت و صاحب در همان موضوع سخن ديگر . ولى به سخن و رأى صاحب كار مىكردند و رأى و سخن فخر الدوله را پس پشت مىافكندند .
در مكارم اخلاق صاحب ، با وجود برخى سبكسريهايش ، اخبارى نيكو روايت كردهاند . ابو حيان توحيدى صاحب كتاب الامتاع و المؤانسه [ 1 ] در وصف او گويد كه صاحب را محفوظات بسيار بود ، حاضر جواب و در سخن فصيح . از هر علم چيزى مىدانست و از هر فن قدرى آگاهى داشت ولى دانش او علم كلام بود به شيوهء معتزله و نوشتهها و مناظرههايش به سخن آنان در آميخته بود . با اهل حكمت و كسانى كه در اجزاى آن چون هندسه و طب و نجوم و موسيقى و منطق و حساب نظر مىكردند عناد مىورزيد . حتى از فلسفهء الهى هم بىبهره بود . ولى در عروض و قوافى دستى توانا داشت . شعر مىگفت و در شعر خطا نمىكرد . و در بديهه گويى استاد بود . در فروع حنفى بود و در اصول زيدى . در وجود او رقت و رأفت و رحمت نبود . مردم به سبب جسارت و بد زبانى و اقتدار و خشمش از او هراسان بودند . سخت عقوبت مىكرد و كارهاى نيك را پاداش نمىداد . در بازخواست و عتاب سخت پاى مىفشرد . مغلوب حرارت مغزش بود .
زود خشم و كم گذشت و حسود و كينه توز . بر اهل فضل حسد مىبرد و با مردم صاحب كفايت كينه مىورزيد . كتّاب و متصرفان امور از سطوتش مىترسيدند و آنان كه جيره خوارش بودند همواره بيمناك از رانده شدن از درگاهش . مردم بسيارى را كشت و از روى ستم و غرور خلقى را از وطن تبعيد كرد . با وجود اين ، كودكى او را مىفريفت زيرا راههاى فريب او گشاده بود و ورود به آنها آسان . همين بس كه كسى بگويد مولانا ، از راهى دور از فرغانه و مصر و تفليس آمدهام تا از كلام تو و از نظم و نثر تو اندك بهرهاى
هامش
[ 1 ] الامتاع 1 : 54 - 61 ، 69 - 70 .