سفر و حضر همراه و همدم . تا آنگاه كه هر دو به عراق رفتيم و او بر همهء فضلاى آن ديار در ترسل و توقيع فائق آمد و من خود شاهد اين تفوق بودم .
از اشعار اوست كه سمعانى روايت كرده [ 1 ] :
قد اقبل المعشوق فاستقبلته * مستشفيا مستسقيا من ريقه
نشوان و الابريق فى يده ولى * من ريقه ما ناب عن ابريقه
لو كنت اعلم انّه لى زائر * لرششت من دمعى تراب طريقه
و لكنت اذكى جمر قلبى فى الدّجى * بطريقه كى يهتدى ببريقه
فزويت وجهى عن مدامة كأسه * و شربت كأسا من مجاج عقيقه
در كتابى خواندم كه فضلاى خراسان كه بارع لقب داشتند سه تن بودند : يكى بارع هروى ، صاحب كتاب طرائف الطّرف و او در مرتبهاى فرودين از فضل بود . دوم بارع پوشنجى كه در حد وسط بود و سوم بارع زوزنى كه افضل آنها بود و اشهرشان و او شاگرد قاضى ابو جعفر بحّاثى [ 2 ] بود .
233 - اسعد بن مسعود بن على عتبى [ 3 ]
ابو ابراهيم كنيه داشت و از فرزندان عتبة بن غزوان . او نوادهء ابو نصر [ 4 ] عتبى بود . سمعانى
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : معشوق بيامد به پيشبازش رفتم ، از آب دهانش شفاى درد خود مىخواستم و مىخواستم كه تشنگى خود فرو نشانم . مست بود و ابريق مى در دست و من به جاى مى از آب دهانش مستى مىگرفتم . اگر مىدانستم كه به ديدار من مىآيد با سرشكم بر خاك راهش آب مىپاشيدم . قطعهاى از آتش دلم را در تاريكى بر راهش مىگذاشتم تا در روشنايى آن راه خود بيابد . من از شرابى كه در ساغر داشت روى در پوشيدم تا از شهد لبان عقيق رنگش بنوشم .
[ 2 ] ابو جعفر محمد بن اسحاق بحّاثى زوزنى ، بنگريد به دمية القصر . 1374 .
[ 3 ] السياق ( المنتخب 2 : 47 ) ، الوافى 9 : 30 ، سير الذهبى 19 : 158 ، المنتظم 9 : 125 .
[ 4 ] م : ابو النضر .