تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 285

مساهمون:

ص٢٨٥
قانع نمىشوى . آن را در ماهيتابه مىافكنى و در يك ساعت هزار دينار مصرى را بر باد مىدهى . اين كار از آن كرده‌اى كه خزانهء اموال مرا تصرف كرده‌اى . وى در پاسخ گفت : اگر چنين كارى كرده‌ام به خاطر ملك بوده و به سبب محبت او . تو امروز سلطان نيمى از جهان هستى و اين ماهى را جز پادشاهان نتوانند خريد . ترسيدم كه ملوك ديگر بلاد خبر شوند و بگويند از بهاى يك ماهى ناتوان بود و آن را نخريد . من اين كار كردم كه بگويند يك كاتب نصرانى از كاتبان تو آن ماهى به هزار دينار خريد و در آتش سوخت . تا قدر تو در چشم پادشاهان افزون گردد . بدر از اين سخن او را آفرين گفت و فرمان داد دو برابر بهاى ماهى به او دهند و بر روزيش در افزود . ممّاتى مردى كريم بود . شاعران مدحش مىگفتند . از مادحان او ابن مكنه بود . او همواره در خدمت ممّاتى بود و پس از مرگش او را مرثيه گفت [ 1 ] :
ما ذا ارجّى من حياتى * بعد موت ابى المليح
از مصراعى از مرثيهء او برمىآيد كه او را بى خبر كشته باشند . اما مهذّب ، پدر اسعد ، ملقب به خطير بود . كاتب ديوان سپاه در مصر ، در اواخر حكومت مصريان و اوائل دولت ايّوبيان . ديگر كاتبان به خلافش برخاستند و نزد صلاح الدين يوسف بن ايوب يا اسد الدين شير كوه ، كه در آن زمان بر ديار مصر مستولى بود ، شكايت كردند . مهذب بيمناك شد . فرزندان خود را گردآورد و همه بر سلطان داخل شدند و بر دست او مسلمان گرديدند . و بر پشت كتابى از تصانيف ابن ممّاتى ديدم كه نوشته شده بود كه پدر مهذب ، معروف به خطير رئيس ديوان اقطاعات بر كيش مسيحى بود . چون اسد الدين شير كوه ، كه تازه به مصر آمده بود ، آگاه شد كه او نصرانى است و بدون داشتن غيار در كارها تصرف مىكند فرمان داد كه غيار نصارا را بر جامه دوزد و نيز گيسوان خود كوتاه كند و زنار بندد و از امور ديوان بر كنار شود . مهذب پيشدستى كرد و خود و فرزندانش مسلمان شدند . سلطان او را به همان شغل كه بود باقى گذاشت . از عجايبى كه براى خطير اتفاق افتاد آن بود كه در ديوان سپاه ، در قصرى از آن
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : پس از مرگ ابو المليح به زندگى خود چگونه اميد توانم بست .
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 285 | ياقوت الحموي / عبد المحمد آيتى