234 - اسعد بن مهذّب بن ابى المليح ممّاتى [ 1 ]
يكى از بزرگان و رؤساى جليل القدر بود و نيز از كاتبان بزرگ و متصرفان در اعمال . به رياست ديوان رسيد . در حلب ، در هجدهم ماه جمادى الاولى ، به سال 606 وفات كرد .
اصل او از نصاراى اسيوط بود كه شهركى است در صعيد مصر . اينان به مصر آمدند و به خدمت درآمدند و به حكومت شهرهايى نيز رسيدند . جدّش ممّاتى در عصر بدر الجمالى مستوفى دولت مصر بود و روى دست او دستى نبود . از لوازم حكومت ، جز خطبه و سكه ، بهرهمند بودند .
صاحب كبير ابو الحسن على بن يوسف شيبانى قفطى در حلب براى من حكايت كرد كه : شنيدهام كه يكى از بازرگانان هند به مصر آمد و ماهىاى كه از عنبر ساخته شده بود و به جواهر مرصع ، به همراه داشت . آن را به بدر الجمالى عرضه كرد كه بخرد . بدر بهاى آن را پرسيد گفت : به كمتر از هزار دينار نمىدهد . ماهى را به بازرگان پس دادند وقتى از سراى بدر بيرون مىرفت ، ابو المليح ممّاتى به او گفت : آن ماهى را به من بنماى . ماهى را به او نشان داد . پرسيد : بهاى آن چند است ؟ گفت : از هزار دينار هيچ كمتر نمىدهم .
ابو المليح ماهى را گرفت و هزار دينار از مال خود برگرفت و به او داد . ماهى را چندى نگاه داشت تا روزى باده نوشيد و مست شد . به نديمان خود گفت : هوس ماهى كردهام .
خواهم كه ماهيتابه و آتش در اينجا بياوريد تا در حضور من ماهى سرخ شود . ماهيتابه را روى آتش گذاشتند سپس ماهى عنبر را آورد و در آن نهاد . بوى خوش عنبر برخاست چنان كه به همهء خانهها رسيد . بدر الجمالى نشسته بود و آن بوى به مشامش رسيد و هر بار بيشتر مىشد . خزانهداران را فرا خواند تا در خزانه بنگرند مبادا آتش در آن افتاده باشد . گفتند : خزانهها در امانند . بدر پرسيد : پس اين بوى از كجاست ؟ هر جا را جستند و خبر باز گفتند . بدر در شگفت شد و گفت : ابن نصرانى همه كارهء من شده و اموال مرا خورده است تا آنجا كه دست به چنين كارها مىزند . هيچ نگفت تا هنگام چاشت رسيد و ابو مليح نزد او آمد . بدر خشمگين بود . او را گفت : واى بر تو ، من درحالىكه پادشاه مصر هستم نمىتوانم ماهى عنبر بخرم كه بهايش گران است ولى تو آن را مىخرى و به اين هم
هامش
[ 1 ] انباه الرّواة 1 : 231 ، بغية الطلب 3 : 28 ، وفيات الاعيان 1 : 210 ، الخريدة ( بخش مصر ) 1 : 100 ، الوافى 9 : 19 ، النجوم الزاهرة 6 : 178 ، الشذرات 5 : 20 ، حسن المحاضره 1 : 325 ، البداية و النهاية 13 : 53 ( در اين كتاب كنيهء او ابو المكارم ذكر شده ) ، سير الذهبى 21 : 485 ، المقفّى 2 : 83 .