تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨
دادى و او گفت كه نمىتواند به تو جواب دهد . اكنون به جاى خود بنشين . چون مجلس بگسست و حاضران رفتند رشيد مرا گفت كه بمانم . من مضطرب شدم كه چه خواهد كرد . ولى او به نرمى مرا گفت پندارى كه اگر برادر من تو را مىزد من به خاطر تو او را قصاص مىكردم و او را مىزدم ؟ يا پندارى اگر به غلامانش دستور دهد كه تو را بكشند آيا او را خواهم كشت ؟ اى نادان ، او برادر من است . گفتم : يا امير المؤمنين تو با اين سخنان مرا كشتى اگر او بشنود بىدرنگ مرا خواهد كشت . رشيد مسرور خادم را گفت : ابراهيم را نزد من آر و مرا گفت : تو برخيز و برو . من از خادمان كه مرا بيش از ابراهيم دوست داشتند خواستم كه از هر چه مىگذرد مرا خبر دهند . ديگر روز مرا گفتند كه رشيد ابراهيم را سرزنش كرده كه چرا خادم و بركشيدهء من و نديم من و پدرم را در مجلس من آزردى تو را به غنا چه نسبت ، گاهگاه لحنى را فرا گرفتن و اجرا كردن كجا و به پايگاه اسحاق در اين فن رسيدن كجا . آيا اين كار كه از تو سر زد دليل نادانى و بىادبى تو نبود . اگر در آينده به اسحاق آسيبى رسد حتى از آسمان سنگى بر سرش افتد يا از اسب در غلطد يا سقف بر سرش خراب شود يا ناگهانى بميرد ، فرزند پدر خود نيستم اگر تو را مقصر ندانم . اكنون برخيز و برو . ابراهيم كه بر دست و پاى مرده بود برخاست و برفت . روز ديگر مرا با او آشتى داد و كدورت از ميان برخاست . مبرّد از اصمعى آرد كه روزى با اسحاق بن ابراهيم نزد رشيد رفتيم . او گرفته و غمگين بود . اسحاق براى او خواند [ 1 ] :
و آمرة بالبخل قلت لها اقصرى * فذلك شيء ما اليه سبيل ارى الناس خلّان الكرام و لا ارى * بخيلا له حتى الممات خليل فعالى ، فعال الموسرين تكرّما * و مالى ، كما قد تعلمين قليل
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : بسا كه آن زن مرا به بخل فرمان داد و من گفتم : بس كن و اين چيزى است كه راهى به آن نيست . مردم را مىبينم كه با كريمان دوستى ورزند و هرگز بخيلى را نديده‌ام كه در همه عمر دوستى داشته باشد . كردار من كردار توانگران است و دارايى من چنان كه دانى اندك است . چرا از فقر بترسم و خود را از توانگرى محروم دارم و حال آنكه رأى امير المؤمنين رأيى جميل است .
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 268 | ياقوت الحموي / عبد المحمد آيتى