اذا ذكرت بغداد نفسى تقطّعت * من الشّوق او كادت تهيم بها و جدا
مرا گفت : اى موصلى هواى بغداد كردهاى ؟ گفتم : نه ، هواى كودكانم را كردهام . گفت تو را رخصت دادم كه به بغداد روى و يك ماه با زن و فرزندت در آنجا درنگ كنى و نزد ما بازگردى و گفتم : صد هزار درهم نيز به تو دهند .
اسحاق گويد [ 1 ] : طلحة بن طاهر مرا فرا خواند . به تازگى از جنگ شراة بازگشته بود .
ضربتى هم بر رويش آمده بود . گفت : بخوان . من بيتى چند از اشعار باديهنشينان خواندم .
گفت : احسنت باز هم تكرار كن و من تكرار كردم و او باده مىنوشيد تا ثلثى از شب بگذشت . روى به خادم كرد و گفت : چه مقدار نزد توست ؟ گفت : هفتاد هزار درهم . گفت :
آنها را به اسحاق ده . چون از نزد او بيرون آمدم ، غلامان گرد مرا گرفتند و بخشش خواستند تا آنجا كه من همه آن مال ميان آنان تقسيم كردم . خبر به طلحه بردند . خشمگين شد و سه روز به سراغ من نفرستاد . من چند بيت به نزد او فرستادم [ 2 ] :
علّمنى جودك السّماح فما * ابقيت شيئا لدىّ من صلتك
لم ابق شيئا الّا سمحت به * كانّ لى قدرة كمقدرتك
روز چهارم مرا فرا خواند . نزد او رفتم . سلام كردم . مرا نگريست و گفت : رطلى به او دهيد و سه رطل پىدرپى نوشيدم . سپس گفت : همان شعرهايى را كه سروده بودى بخوان و من همان اشعار را در همان آهنگ خواندم . وقتى معنى شعر را دريافت به خادم گفت : از مالى كه از ضياع رسيده چه مقدار نزد توست ؟ گفت : هشتاد هزار درهم . گفت :
هم اكنون آنها را بياور . هشتاد بدرهء هزار درهمى بود . گفت : هشتاد برده هم بياور . آورد .
گفت : اين مال را به خانهء او بريد . و مرا گفت : ابو محمد اين اموال و مملوكان را بگير تا محتاج كسى نشوى .
چون رمضان سال 235 رسيد ، در ايام خلافت متوكل ، اسحاق موصلى وفات كرد .
هامش
[ 1 ] الاغانى 5 : 305 .
[ 2 ] حاصل معنى : بخشندگى تو به من سخاوت آموخت پس از صلهء تو چيزى نزد خود باقى نگذاشتم . چيزى باقى نگذاشتم و همه را بخشيدم گويى مرا نيز توانى چون توان تو بود .