و كيف اخاف الفقر او احرم الغنى * و رأى امير المؤمنين جميل
رشيد گفت : من تو را كفايت كنم ، ان شاء اللّه . سپس گفت : ابياتى نيكو آوردهاى . چه اصولى استوار و چه فصولى نيكو كه در آن سخن زائد نيست . و گفت تا پنجاه هزار درهمش بدهند . اسحاق گفت : توصيفى كه از شعر من نمودى از هر جايزهاى نيكوتر است . ديگر چرا جايزه گيرم . رشيد خنديد و گفت : به سبب اين سخنش جايزهاش را صد هزار درهم كنيد . اصمعى گويد : ديدم كه اسحاق در صيد درهم و دينار از من حاذقتر است .
اسحاق گويد : هنگامى كه مأمون به بغداد آمد ، بيست ماه به هيچ نغمه و آوازى گوش نسپرد . نخستين كسى كه در حضور او نغمه سر داد ابو عيسى بن رشيد بود . ازآنپس به شنيدن غنا روى آورد ولى در آغاز چون پدرش در پس پرده مىشنيد ، چهار سال بر همين حال بود . سپس از پس پرده بيرون آمد و با نديمان و مغنيان نشست . هرگاه ميل غنا مىكرد مرا فرا مىخواند تا روزى يكى از طاعنان گفت : امير المؤمنين چه مىكند در حق مردى كه به خلافت تكبر مىفروشد و از خود خواهى هيچ فرو نگذارد . اين سخن در او مؤثر افتاد و با من سر گران كرد و اين مرا سخت زيانمند بود . تا روزى علّويه نزد من آمد و گفت : خواهى كه در نزد خليفه از تو ياد كنم ، او امروز ما را فرا خوانده است . گفتم : نه . ولى شعرى به تو ياد مىدهم كه بخوانى ، خواهد پرسيد كه از كيست ، آنگاه تو نام مرا بگوى .
شعرى را با آهنگى كه ساخته بودم به او تعليم كردم [ 1 ] :
يا مشرع الماء قد سدّت موارده * اما اليك طريق غير مسدود ؟
لحائم حام حتّى لا سبيل له * محلّأ عن طريق الماء مطرود
چون مأمون بشنيد پرسيد كه اين شعر و آهنگ از كيست ؟ علّويه گفت : از بندهاى كه او را جفا كردى و بىهيچ جرمى راندى . گفت : اسحاق را گويى ؟ گفت : آرى . مأمون گفت :
هم اكنون او را نزد من آريد : رسول خليفه بيامد و مرا با خود ببرد . چون از در درآمدم او دستها به سوى من دراز كرد . من بر دستهايش بوسه زدم و او مرا در آغوش كشيد و اكرام كرد .
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : اى آبشخور كه همهء راههاى تو براى آب برگرفتن بسته شده آيا راهى نابسته به سوى تو نيست ؟ راهى براى تشنهء سر گردانى كه هيچ راهى براى او نمانده و از راه رسيدن به آب رانده شده ؟