ده تازيانه زند خوشتر دارم . ده تازيانه ، زيرا طاقت بيش از آن را ندارم . مأمون مىگفت : اگر نام اسحاق به عنوان مغنى بر سر زبانها نيفتاده بود او را منصب قضا مىدادم زيرا او شايستهء اين مقام است .
اسحاق مىگويد [ 1 ] ، مدتها سحرگاهان نزد هشيم مىرفتم و از او سماع حديث مىكردم . سپس نزد كسائى مىرفتم و جزئى از قرآن را نزد او مىخواندم . آنگاه به درس فراء مىنشستم ، سپس به محضر منصور زلزل مىرفتم و دو سه مقام در غنا از او فرا مىگرفتم . و به نزد عاتكه بنت شهده مىشدم و يك يا دو آواز به من مىآموخت . آنگاه به درس اصمعى مىرفتم و چند شعر مىآموختم و نيز با ابو عبيده در ادب مذاكره مىكردم .
پس نزد پدرم بازمىگشتم و كسانى را كه ديده بودم و چيزهايى را كه آموخته بودم به او خبر مىدادم و با او چاشت مىخوردم و شب كه فرا مىرسيد به دربار خلافت نزد رشيد مىرفتم .
اصمعى گويد [ 2 ] : با رشيد به سفر مىرفتيم . اسحاق موصلى نيز با ما بود . از او پرسيدم كتاب هم با خود آوردهاى ؟ گفت : مقدار كمى . گفتم : چه مقدار ؟ گفت : هجده صندوق . من در شگفت شدم و گفتم : مگر كتابهاى تو چه مقدار است كه اندكى از آن هجده صندوق است ؟ گفت : چندين برابر اين .
جعفر بن قدامه [ 3 ] گويد كه على بن يحياى منجم مرا گفت كه اسحاق موصلى از مأمون خواست كه در زمرهء فقها و روات نزد او آيد نه در زمرهء مغنيان و گفت كه هر وقت او هواى غنا داشته باشد برايش تغنى خواهد كرد . مأمون اجازت داد . اسحاق درحالىكه دست در دست قاضيان داشت به مجلس در آمد تا در مقابل مأمون نشست و سپس از او خواست كه اجازت دهد در روز جمعه سياه پوشد كه شعار عباسيان بود و با او در مقصوره نماز به جاى آرد . مأمون خنديد و گفت : نه همه اينها . من اين خواهش تو را به صد هزار درهم مىخرم . فرمان داد تا آن مبلغ به او دادند .
مرزبانى از محمد بن عطيّه شاعر حكايت كند [ 4 ] كه گفت : در نزد يحيى بن اكثم بودم .
هامش
[ 1 ] الاغانى 5 : 245 ، تهذيب ابن عساكر 2 : 419 ( المصوره : 726 )
[ 2 ] تهذيب ابن عساكر 2 : 420 ، ( المصوره : 727 )
[ 3 ] الاغانى 5 : 258 - 259 .
[ 4 ] اين خبر در تاريخ بغداد و انباه الرواة و ابن خلكان و تهذيب ابن عساكر و المصوره : 726 و بغية الطلب 2 : 239 نيز آمده است .