تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 267

مساهمون:

ص٢٦٧
بخوان :
شربت مدامة و سقيت اخرى [ 1 ] * و راح المنتشون و ما انتشيت
خواندم . ابراهيم بن مهدى روى به من كرد و گفت : درست نخواندى . گفتم : اين از آن چيزهايى كه تو مىشناسى و خوب و بدش تميز مىدهى نبود . تو خود بخوان اگر از اول تا آخر خطا نكردى ، خون من حلال . سپس رو به رشيد كردم و گفتم : يا امير المؤمنين اين صناعت من و پدر من است و چيزى است كه ما را به تو نزديك كرده و به خدمت در آورده است ، اكنون كسى كه در آن دانشى ندارد با ما منازعه مىكند . رشيد گفت : تعجبى نيست و بر تو ملامتى نباشد و برخاست كه برود و بول كند . در اين هنگام ابراهيم بن مهدى پيش آمد و گفت : چگونه جرئت مىكنى كه چنين سخنانى گويى ، اى زنازاده . من از خود به در شدم و گفتم : مرا دشنامى مىدهى كه من جواب نتوانم داد . زيرا تو فرزند خليفه‌اى و برادر خليفه ، اگر چنين نبودى من هم به تو زنازاده مىگفتم . . . اسحاق گويد : مىدانستم كه شكايت مرا به رشيد خواهد برد و رشيد ماجرا را از حاضران خواهد پرسيد و آنان به او خواهند گفت . سپس به ابراهيم گفتم كه تو پندارى خلافت به تو خواهد رسيد و ازاين‌رو پيوسته مرا تهديد مىكنى . همان گونه كه ديگر دوستان برادرت را تهديد مىكنى . تو بر او و فرزندش حسد مىبرى و حال آنكه تو ناتوان‌تر از آن هستى كه بدين مقام برسى . از خدا مىخواهم كه اين خلافت در دست رشيد و فرزندانش بماند و او تو را بكشد . پناه مىبرم به خدا كه روزى تو خليفه شوى . در آن هنگام زندگى بر من حرام است و مرگ براى من خوش‌تر از آن خواهد بود كه زندگى با تو . اكنون هر چه خواهى بكن . وقتى كه رشيد وارد شد ابراهيم برجست و در برابرش نشست و گفت : يا امير المؤمنين اسحاق مرا دشنام مادر داد . رشيد برآشفت و مرا گفت : چه مىگويى ؟ گفتم : نمىدانم از حاضران بپرس . مسرور و حسين خادم پيش آمدند ، رشيد ماجرا پرسيد و آنها هر چه رفته بود گفتند . روى رشيد از خشم تيره شده بود تا مسئله خلافت پيش آمد ، رشيد را خشم فرو نشست . روى به ابراهيم كرد و گفت : او را گناهى نيست تو او را دشنام
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : باده‌اى نوشيدم و ديگر بار نوشيدم مستان از باده خوارى برآسودند و من مست نشدم .
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 267 | ياقوت الحموي / عبد المحمد آيتى