تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
و در وصف شمع گويد [ 1 ] :
انظر الى حسن صبر الشّمع يظهر للرّائين * نورا و فيه النار تستعر كذا الكريم تراه ضاحكا جذلا * و قلبه بدخيل الغمّ منفطر
و نيز عماد گويد در نزد ملك ناصر صلاح الدين يوسف بن ايوب در دمشق بوديم و او شطرنج بازى مىكرد . اسامه گفت : مىخواهيد دو بيت شعرى را كه در وصف شطرنج سروده‌ام برايتان بخوانم ؟ گفتيم بخوان و او خواند [ 2 ] :
انظر الى لاعب الشطرنج يجمعها * مغالبا ثم بعد الجمع يرميها كالمرء يكدح للدّنيا و يجمعها * حتى اذا مات خلّاها و ما فيها
مؤيد الدوله اسامة بن منقذ را آثارى نيكوست ، چون كتاب القضاء ، كتاب الشّيب و الشّباب كه براى پدرش تأليف كرده ، كتاب ذيل يتيمة الدهر ثعالبى ، كتابى در تاريخ ايامش و كتابى در اخبار خاندانش كه من آن را ديده‌ام . و هم از اين خاندان است ، برادرش ابو الحسن على بن مرشد كه پس از سال 520 از راه حج وارد بغداد شد ، سمعانى او را در تاريخ خود ياد كرده است . در محلت درب حبيب صداى درّاجى را شنيد و اين ابيات را سرود [ 3 ] :
يا طائرا لعبت ايدى الفراق به
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : به شكيبايى شمع بنگر كه براى ديگران نور مىافشاند و خود در آتش مىسوزد كريمان نيز چنينند . لبشان خندان است ولى قلبشان از غم شكافته است . [ 2 ] حاصل معنى : به آن شطرنج‌باز بنگر كه مهره‌ها را گردمىآورد به چيرگى . و چون گردآورد پراكنده‌شان مىسازد . چون آدمى كه براى گرد آوردن خواستهء دنيا رنج مىبرد تا آنگاه كه مىميرد و دنيا را و هر چه در آن است وا مىگذارد . [ 3 ] حاصل معنى : اى پرنده‌اى كه همانند من دست روزگار او را به بازى گرفته است و اكنون غمگين و محزون است . رنج و محنتش نزديك و وطنش دور است و از دوستانش جدا افتاده . نه همصحبتى نه همسايه‌اى كه به دو دلخوش گردد و نه يار مهربانى و نه مسكن و مأوايى . ولى تو اى پرنده ، آوازى مىخوانى غم و اندوهت به پايان مىرسد اما مرا اندوهى است كه در اندرون من است و زبانم را بسته است . هر كه زبان شكايت بگشايد و درد دل خود بگويد راحت گزيند و هر كه غم خود در دل نگهدارد پيكر غم‌زده‌اش پرده از غمش برمىگيرد .