مردم زمانش دانش بيشترى اندوخته بود ، دانشهايى كه ديگران از فرا گرفتنش عاجز بودند . ابو سعيد سكّرى فراوان مىنوشت وى به خلاف ثعلب بود . زيرا ابو سعيد هنگامى كه به ديدار رجال مىرفت كتاب را از خود دور نمىكرد و حال آنكه ثعلب به حافظهء سرشار و صفاى ذهن خويش متكى بود و با خود كتابى نمىداشت .
خطيب گويد : ثعلب از محمد بن سلّام جمحى و جمع كثيرى سماع كرد و كسان بسيارى چون على بن سليمان اخفش و نفطويه و ابو بكر انبارى از او روايت نمودند . ثعلب گويد : از عبيد الله بن عمر قواريرى صد هزار حديث شنيدم . و گويد كه آغاز تحصيل من در زبان عربى و شعر و لغت در شانزدهسالگى بود و من در سال 200 دومين سال خلافت مأمون متولد شدهام .
ابو العباس گويد : مأمون را ديدم كه از خراسان مىآمد . سال 204 بود . از باب الحديد بيرون آمد و آهنگ قصر رصافه داشت . مردم در مصلّى در دو صف ايستاده بودند . پدرم مرا در آغوش داشت . هنگامى كه مأمون از برابر ما مىگذشت ، مرا روى دست بلند كرد و گفت : اين مأمون است . من در آن هنگام چهار سال داشتم و اين روز را تا به امروز به ياد دارم . در زبان عربى حاذق شدم و كتابهاى فراء را كلمه به كلمه از بر كردم . در اين هنگام بيست و پنج سال داشتم . در اين سالها توجه من به نحو بيش از ديگر علوم بود . چون در نحو مهارت يافتم به شعر و معانى و غريب شعر و حديث پرداختم . بيش از ده سال ملازم ابو عبد الله بن اعرابى شدم . به ياد دارم كه روزى وى نزد احمد بن سعيد بن سلم [ 1 ] رفت من نيز همراه او بودم ، بحث دربارهء شعر شماخ در گرفت . هر مسئله كه پيش مىآمد من پاسخى درست و كافى مىدادم . ابن اعرابى مىشنيد ، آنگاه به احمد بن سعيد روى كرد و از كار من در شگفت شده بود .
حمزه گويد : چون مازنى وفات كرد ، ابو العباس مبرّد جاى او را بگرفت ولى آوازهء مازنى همچنان در بغداد و سامراء بماند و كسى او را نقد نكرد تا آنگاه كه ابن انبارى در يكى از مصنّفات خود از او ياد كرد و مىخواست كه او را تحقير كند و احمد بن يحيى ثعلب را تجليل نمايد زيرا عادت او چنين بود كه به كوفيان بر ضد بصريان تعصب مىورزيد . گفت كه از ابو العباس ثعلب شنيدم كه مىگفت : مىخواستم نزد مازنى روم تا با
هامش
[ 1 ] م : سليم .