تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢
در دمشق از هشام بن عمّار و ابو حفص عمر بن سعيد و در حمص از محمد بن مصفّى و در انطاكيه از محمد بن عبد الرحمن بن سهم و احمد بن برد [ 1 ] انطاكى و در عراق از عفّان بن مسلم و عبد الاعلى بن حمّاد و على بن المدينى و عبد الله بن صالح عجلى و مصعب زبيرى و ابو عبيد قاسم بن سلّام و عثمان بن ابى شيبه و ابو الحسن على بن محمد مداينى و محمد بن سعيد كاتب واقدى علم آموخت . و كسانى چون يحيى بن بريم [ 2 ] و احمد بن عبد الله بن عمّار و ابو يوسف يعقوب بن نعيم بن قرقارهء ارزنى [ 3 ] از او روايت كرده‌اند . محمد بن اسحاق نديم گويد : جدّش جابر ، كاتب خصيب صاحب مصر ، و شاعر و راويه بود . در اواخر عمر در عقلش خلل پديد آمد و در تيمارستان در بندش كردند . و در آنجا وفات كرد . سبب اختلال در عقل او آن بود كه او بدون شناخت ، شربت ميوهء بلاذر نوشيده بود . جهشيارى در تاريخ الوزرا [ 4 ] گويد : جابر بن داود بلاذرى كاتب خصيب بود ، در مصر و من نمىدانم كدام يك شربت بلاذر خورده‌اند : احمد بن يحيى يا جابر بن داود ولى از گفتهء جهشيارى چنان برمىآيد كه آنكه چنين كرده جدّ او داود بوده و شايد در آن زمان نوادهء او هنوز در وجود نيامده بود - خدا داناتر است - احمد بن يحيى بن جابر عالم و فاضل و شاعر و راوى و نسب‌شناس و در خور اعتماد بود . با اين همه ، هجو گوى و بد زبان بود و بسا آبروى مردم مىبرد . چنان‌كه وهب بن سليمان بن وهب را كه در مجلس عبد الله بن يحيى بن خاقان باد در شكم پيچيده و رها كرده بود هجو كرد و عافية بن شبيب را كه دهانش بويناك بود چنين هجو مىكند : [ 5 ]
من رآه فقد رأى * عربيّا مدلّسا ليس يدرى جليسه * ا فسا ام تنفّسا
على بن هارون منجّم از او نقل مىكند كه گفته بود ، متوكل ، ابراهيم بن عباس صولى را فرمان داد كه نامه‌اى در باب خراج نويسد و او نيز نامه‌اى در نهايت فصاحت و بلاغت نوشت و عرضه داشت . متوكل گفت كه آن را براى حاضران بخواند ، وقتى نامه را
هامش
[ 1 ] م : مرد . [ 2 ] م : نديم . [ 3 ] در تاريخ ابن عساكر ابن فزارة الازدى . [ 4 ] از نصوص ظائعه نقل كرده . [ 5 ] حاصل معنى : هر كه او را ديد عربى دغلكار ديد . همنشين او نداند كه آيا بوى بد رها مىكند يا نفس مىكشد .