160 - احمد بن محمد بن عبد ربة بن حدير بن سالم [ 1 ]
وى از موالى هشام بن عبد الرحمن بن معاوية بن هشام بن عبد الملك بن مروان بود . ابو عمر كنيه داشت . حميدى از او ياد كرده است و گويد كه در سال 328 در گذشته و تولدش به سال 246 بوده . به هنگام مرگ هشتاد و يك سال و هشت ماه و هشت روز از عمرش رفته بود . وى از مردم اندلس بود . حميدى گويد كه ابو عمر از اهل علم و ادب و شعر بود و صاحب كتاب العقد در اخبار . اين اثر منقسم است بر چند فن و هر باب را همانند ترتيب گردن بند به نام گوهرى كرده چون واسطه و زبرجد و ياقوت و زمرّد و امثال آن . گويند كه چون صاحب بن عباد وصف كتاب عقد الفريد را شنيد كوشيد تا نسختى از آن به دست آورد . هنگامى كه در آن نگريست گفت :
« هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَيْنا » .
پندارم كه اين كتاب مشتمل است بر اخبار بلادشان و نيز مشتمل است بر اخبار بلاد ما كه ما را نيازى بدان نيست و آن را رد كرد . حميدى گويد : شعر او بسيار و مدوّن است . من بيست و اند دفتر از آن ديدهام . اين دفترها را براى حكم بن عبد الله ملقب به الناصر اموى سلطان مغرب آوردهاند . برخى به خط خود او بود . و گويد : ابو عمر را در علم جلالتى بود و در ادب رياستى و شهرتى با وجود ديانت و پارساييش . يكى از قطعات او قطعهاى است كه خطاب به محبوب خود سروده . او تصميم گرفته بود كه بامداد پگاه به سفر رود ولى آسمان ابرى و بارانى بود و او از سفر بازماند . ابو عمر اين ابيات را به او نوشت [ 2 ] :
. . . ما زلت ابكى حذار البين ملتهفا * حتّى رثى لى فيك الريح و المطر
آليت الّا ارى شمسا و لا قمرا * حتى اراك فانت الشمس و القمر
گويند كه اين عبد ربه در زير پنجرهء يكى از رؤسا ايستاده بود . آبى بر او پاشيدند . از پنجره آوازى خوش مىآمد و او نمىدانست كه آواز كيست . پس اين ابيات را سرود [ 3 ] :
هامش
[ 1 ] تاريخ ابن الفرضى 1 : 49 ، جذوة المقتبس : 94 ، بغية الملتمس ( رقم 327 ) ، مطمح الانفس : 51 ، وفيات الاعيان 1 : 92 ، سير الذهبى 15 : 283 ، الوافى 8 : 10 ، بغية الوعاة 1 : 371 .
[ 2 ] حاصل معنى : همواره از بيم جدايى مىگريستم و تأسف مىخوردم آن قدر كه باد و باران براى من نوحهسرايى كردند . سوگند خوردم كه نه آفتاب را ببينم و نه ماه را تا تو را بينم كه تو هم آفتابى و هم ماه . اين شعر در المطرب : 154 ، المطمح : 58 ، النّفح 3 : 447 نيز آمده است .
[ 3 ] حاصل معنى : اى آنكه آواز آن پرندهء خوشآواز را دريغ مىدارى من اين بخل را در كسى سراغ ندارم . اگر