تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 183

مساهمون:

ص١٨٣
اى كاش مىتوانستم هر شب بر دست او بوسه‌اى زنم و چند برابر آن را دربازم . احمد بن كليب بيمار شد و به بستر افتاد . به عيادتش رفتم ، سخت بد حال بود . پرسيدم : چرا به نزد پزشك نمىروى تا تو را دارويى دهد . گفت درد مرا دارو و پزشكى نيست جز نظرى كه اسلم بر من افكند . مرا بر او رحمت آمد ، برخاستم و نزد اسلم رفتم . گفتم : مرا حاجتى است . گفت : آن چيست ؟ گفتم : عيادت احمد كه سخت بيمار است . گفت : نتوانم كه او مرا بر سر زبانها افكنده است ، گفتم : اين مرد را اگر عيادت نكنى خواهد مرد . گفت : مرا مجبور مكن كه ميسّرم نيست . من فراوان اصرار كردم . گفت : امروز نتوانم ولى فردا شايد . گفتم : وعده را خلاف نخواهى كرد ؟ گفت : نه . نزد احمد آمدم و او را خبر دادم . شادمان شد ، روز ديگر بامداد پگاه نزد اسلم رفتم . چهره در هم كشيد ، گفتم : بايد كه وعدهء خويش وفا كنى . ردا برگرفت و پياده با من به راه افتاد ، خانهء احمد در آخر كوچه‌اى دراز بود . در وسط كوچه اسلم از شدت شرم سرخ شد و مرا گفت : اكنون مىميرم و نمىتوانم قدم بردارم . گفتم : اكنون كه به منزل او رسيده‌ايم بازگشتن را روى نيست . گفت : نتوانم و با شتاب بازگشت ، من از پىاش دويدم و ردايش را گرفتم ، ردا پاره شد و تكه‌اى از آن در دست من ماند و اسلم برفت . غلام احمد ما را در كوچه ديده بود و به او خبر برده بود . چون تنها داخل شدم پرسيد : ابو الحسن چه شد و من قصه بازگفتم . حال وى دگرگون شد و چيزهايى گفت كه مفهوم نبود . چون به خود آمد مرا گفت : اكنون بشنو . و خواند [ 1 ] :
اسلم يا راحة العليل * رفقا على الهائم النّحيل وصلك اشهى الى فؤادي * من رحمة الخالق الجليل
گفتم : از خدا بترس اين چه سخن است كه مىگويى ؟ گفت : آنچه بايد بشود ، شد . من از نزد او بيرون آمدم به وسط كوچه رسيدم كه فرياد شيون برخاست . از دنيا رفته بود . او كشتهء عشق بود بدون ديه و بدون قصاص . اين اسلم از خاندانى بزرگ بود . او را كتابى است مشهور در اغانى زرياب و نيز شاعر و اديب بود .
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : اسلم اى راحت و شفاى بيمار ، بر اين عاشق سرگشتهء لاغر و ناتوان ترحمى كن . وصل تو براى دل من از رحمت خداوند جليل ، دوست‌داشتنىتر است .