مطربان در مجالس و محافل مىخواندند و مىنواختند . از جمله اين غزل [ 1 ] :
اسلمنى فى هواه * اسلم هذا الرشا
غزال له مقلة * يصيب بها من يشا
وشى بيننا حاسد * سيسأل عمّا وشى
و لو شاء أن يرتشى * على الوصل روحى ارتشى
چون كار به اينجا كشيد اسلم از همهء مجالس كناره جست و خانهنشين شد ، و گاهگاهى بر در خانهء خود مىنشست . احمد بن كليب هيچ كارى جز اين نداشت كه پيوسته از آنجا بگذرد و تمام روز در اين كار بود .
اسلم كه از اصرار او به جان آمده بود ، چون نماز مغرب را مىخواند در تاريكى شب براى تفرج در كنار در خانه مىنشست . احمد بن كليب زمام شكيبايى از دست داد يك شب جامهء اهل باديه پوشيد و عمامهاى چون عمامهء آنها بر سر بست و مرغى و چند دانه تخم مرغ برگرفت و منتظر تاريكى شب ، در كنارى بايستاد . اسلم از خانه بيرون آمد .
احمد پيش رفت و بر دستش بوسه داد و گفت : سرور من بفرمايد تا اين هدايا را از من بستانند . اسلم گفت : تو كيستى ؟ گفت : يكى از دوستان تو كه از فلان ملك تو مىآيم . نام املاك و ياران او را مىدانست . اسلم فرمان داد كه آن هدايا از او بستانند . سپس از او پرسشهايى كرد كه از جواب فروماند . اسلم در او نگريست ، بشناختش . گفت : اى فلان تو را كافى نبود كه پاى مرا از هر مجلس بريدى و خانهنشينم ساختى ؟ و به زندان خود گرفتارم كردى ؟ به خدا سوگند از امشب از خانه قدم بيرون نخواهم نهاد . احمد بن كليب حسرت زده و اندوهناك بازگشت .
مىگويد : به احمد بن كليب گفتيم : مرغ و تخممرغهايت را هم از دست دادى . گفت ،
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : مرا تسليم عشق خود ساخت ، اسلم آن آهو . غزالى كه او را چشمانى است كه هر كه را خواهد با آن صيد كند . حسودى ميان ما به سخن چينى پرداخت و او به زودى به سبب سخنچينيش مؤاخذه خواهد شد . اگر اسلم رشوهاى خواهد تا مرا به وصال رساند من روح خود را به رشوه مىدهم .