ديگر متاعها تا از آن مال چيزى به دستش نماند . وقتى غلام تهى دستش يافت بگريخت و هر چه او را بود با خود ببرد . آن سان كه عريان ماند و بد حال . نزد ابو هارون خليفهء ابن يزداد رفت و حال بگفت . او نيم طومارى برگرفت و بگشود و در پايان آن نوشت [ 1 ] :
فرّ الغلام فطار قلب الاحول * و انا الشّفيع و انت خير معوّل
و بر آن مهر نهاد و گفت كه اين نامه نزد محمد بن يزداد ببر و به او ده . وقتى كه ابن يزداد نامه بديد ، پرسيد كه در آن چه نوشتهاند . گفت : نمىدانم . گفت : اين از حماقت توست كه نامهاى را مىآورى كه نمىدانى كه در آن چه نوشته شده . سپس نامه را باز كرد چيزى در آن نديد . پيوسته باز مىكرد و مىخنديد تا در آخر كه به آن بيت رسيد . پس اين بيت در آخر آن توقيع كرد [ 2 ] :
لو لا تعنّت احمد لغلامه * كان الغلام ربيطة بالمنزل
و مهر برنهاد و به او داد و گفت تا آن را به ابو هارون خليفهاش دهد . احول بناليد كه فدايت شوم تو را به خدا بر من رحم كن . ابن يزداد را دل بر او بسوخت و وعده داد كه دربارهء او با مأمون سخن گويد . و سخن گفت . و صفت ضعف عقل او به شرح بازگفت .
مأمون احول را بخواند و سرزنش كرد كه مالى مىستانى و با آن غلامى مىخرى تا از نزد تو بگريزد . احول بترسيد و زبانش بند آمد و گفت : فداى تو شوم اى امير المؤمنين ، چنين نكردهام . گفت : دستت را بر سر من بگذار و سوگند بخور كه چنين نكردهاى . ابن يزداد دستش را گرفت كه بر سر مأمون نهد . مأمون مىخنديد و اشاره مىكرد كه آن را كنارى بزند . سپس فرمان داد كه هر ماه به او راتبهاى درخور دهند و اين مال هر ماه بى تأخير به او مىرسيد تا توانگر شد . مأمون را از خط او خوش مىآمد .
137 - احمد بن محمد بن حميد جهمى [ 3 ]
ابو عبد الله به يكى از نياكانش ابو الجهم بن حذيفهء حجازى انتساب داشت . به عراق آمد و
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : غلام گريخت و احول نيز دل از دست بداد . من شفاعت مىكنم و تو بهترين تكيهگاه هستى .
[ 2 ] اگر آزار و اذيت احول به غلامش نبود غلام اكنون در خانه بود .
[ 3 ] الفهرست : 124 .