حميدى گويد كه اين قصه را براى محمد بن سعيد خولانى كاتب نقل كردم . او را شناخت و گفت : يكى از ثقات مرا حكايت كرد كه در روزى كه باران به شدت مىباريد و كسى را ياراى آمد و شد در راهها نبود ، اسلم را ديدم كه بر سر قبر احمد بن كليب نشسته بود . احمد بن كليب در آغاز كار ، كتاب الفصيح نوشته خود را به اسلم اهدا كرد و بر پشت آن نوشته بود [ 1 ] :
هذا كتاب الفصيح * بكلّ لفظ مليح
و هبته لك طوعا * كما و هبتك روحى
( ياقوت پس از اين حكايت ، حكايت ديگرى از مردى وراق به نام سعيد كه به عشق جوانى مسيحى گرفتار آمده و سرانجام اين عشق سبب هلاكتش شد ياد مىكند ( معجم الادباء ، تصحيح احسان عباس ، ص 425 ) .
136 - احمد محرّر ، معروف به احول [ 2 ]
در ايام رشيد و مأمون مىزيست . ابو الفضل بن عبد الحميد در كتاب خود آورده است كه احول محرّر با محمد بن يزداد بن سعيد ، وزير مأمون ، هنگامى كه مأمون به دمشق بود ، همراه شد . روزى نزد ابو هارون ، خليفهء محمد بن يزداد از تنهايى و غربت و بينوايى خويش شكايت كرد و از او خواست كه از محمد بن يزداد بخواهد تا با مأمون ماجراى او بگويد شايد او را به مال يارى دهد . ابو هارون چنين كرد . روزى كه محمد بن يزداد مأمون را سرخوش يافت سخن احمد محرّر با او در ميان آورد و ماجراى او بازگفت . مأمون گفت كه من از هركس او را بيشتر مىشناسم او همواره بر طريق مستقيم است تا مالى به دستش نيفتاده است چون افزون از قوت روزانه به دست آورد به فساد افتد . اكنون كه شفاعت مىكنى ، چهار هزار درهم به او بده . ابن يزداد ، احوال را فرا خواند و از آنچه گذشته بود خبرش داد و از فساد نهيش كرد و آن مال حواله كرد .
چون احول آن مال بستد ، نخست غلامى خريد به صد دينار و شمشيرى خريد و
هامش
[ 1 ] اين كتاب فصيح است . همهء الفاظ نمكين . آن را به تو تقديم داشتم آن سان كه جانم را تقديم مىدارم .
[ 2 ] نصوص ضائعه من كتاب الوزراء و الكتّاب جهشيارى 45 ، بدائع البداية : 46 ، 48 .