تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
شاعران برحسب مراتب خود برمىخاستند و شعرى مىخواندند . آخرين كس او بود كه برخاست قصيده‌اى به مطلع [ 1 ]
ما للرّياض تميل سكرا * هل سقّيت بالمزن خمرا
تا به اين بيت رسيد [ 2 ] :
افكر بلاء بالعراق * و كربلاء بمصر اخرى
حاضران را ديده پرآب شد و فرياد شيون از قصر برخاست و از هر جانب او را عطا دادند و او با مال فراوان به خانه بازگشت . وزير نيز مالى گزاف به او داد و گفت اگر نه مجلس عزا بود بر پيكر تو خلعت مىپوشاندم . احمد بن زبير با اين جلالت و مقام علمى و نسب و خاندان كه داشت زشت روى بود و سياه پوست با صورتى خش و لبانى ستبر و بينى كوتاه و پهن چون زنگيان . شريف ادريسى حكايت كرد كه من و رشيد بن زبير و فقيه سليمان ديلمى در قاهره در يك خانه بوديم . رشيد بيرون رفت و بازگشتنش دير دركشيد . در آن ايام جوان بود . چون پس از مدتى بازگشت سبب غيبتش را پرسيديم ، خنديد و گفت : زنى را در نهايت زيبايى ديدم كه به من مىنگرد ، سپس اشارت كرد كه با او بروم ، پنداشتم مرا ديده پسنديده است . از چند كوچه گذشت و هر بار به چشم اشارت مىكرد كه بيا و من از پى او مىرفتم . زن به سرايى داخل شد . من نيز داخل شدم ، نقاب از رخ برگرفت ، چون ماه تمام بود . سپس دست بر هم زد و بانوى خانه را فرا خواند . بانوى خانه با كودكى آمد . زن كودك را تهديد كرد كه اگر بار ديگر در رختخواب خود بول كند به اين مىگويم تا تو را بخورد و از من تشكر كرد . من خوار و سر افكنده از خانه بيرون آمدم آن سان كه راه خود نمىشناختم . اما سبب قتل او آن بود كه به اسد الدين شير كوه تمايل داشت و با او مكاتبه مىكرد ، خبر به شاور وزير عاضد رسيد . او را طلبيد ، بگريخت و در اسكندريه متوارى شد . اين امر با آمدن صلاح الدين يوسف بن ايوب به اسكندريه و محاصره آن مقارن افتاد . ابن زبير درحالىكه سوار بر اسب و شمشيرى حمايل كرده بود بيرون آمد و در ركاب او جنگيد و
هامش
[ 1 ] چيست كه درختان باغ از مستى خم و راست مىشوند آيا به باده باران سيراب گشته‌اند ؟ [ 2 ] آيا كربلا در عراق است و كربلائى ديگر در مصر ؟
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 171 | ياقوت الحموي / عبد المحمد آيتى