بزرگ در صعيد مصر انتساب داشت . امور ثغر اسكندريه و دواوين سلطانى - با آنكه خود نمىخواست - زير نظر او بود . او را در نظم و نثر تأليفاتى است به شيوايى و خوبى آثار اسلاف . در محرم سال 562 به ستم و عداوت كشته شد .
از آثار فراوان اوست : منية الالمعى و بلغة المدّعى شامل دانشهاى بسيار و كتاب المقامات و كتاب جنان الجنان و روضة الاذهان ، در چهار جلد ، مشتمل است بر شعر شاعران مصر و آنان كه به مصر آمده بودند ، كتاب الهدايا و الطّرف و كتاب شفاء الغلّه فى سمت القبلة و كتاب رسائل او در حدود پنجاه ورق و ديوان شعرش در حدود صد ورق .
زادگاهش در اسوان بود و آن بلدهاى است از صعيد مصر و از آنجا به مصر مهاجرت كرد و در آنجا اقامت گزيد و با پادشاهان آن ديار رابطه برقرار كرد و وزرا را مدح گفت و در نزد ايشان صاحب مقام و مرتبت گرديد . او را به رسالتى به يمن فرستادند . سپس متولّى امر قضا و احكام آن ديار گرديد و به « قاضى قضاه اليمن و داعى دعاة الزمن » ملقب شد .
چون در آنجا استقرار يافت هواى خلافت در سرش افتاد و براى آن به كوشش برخاست و جمعى بر او گرد آمدند و به خلافت سلام كردند و به نامش سكه زدند . در يك روى آن عبارت
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ
بود و در روى ديگرش الامام الامجد ابو الحسين احمد . او را گرفتند و بسته در زنجير به قوص فرستادند . كسى كه ورود او را در آن شهر ديده بود حكايت مىكرد مردى را ديده است كه پيشاپيش او منادى مىكرده كه اين است احمد بن زبير دشمن سلطان . صورت او در نقابى پوشيده شده بود ، بدين حال به دارالامارهاش در آوردند . در آن زمان امير آنجا طرخان سليط بود . ميانشان سخت عداوت بود ، از قديم .
فرمان داد كه او را در مطبخى حبس كنند كه سالهاى پيش متولى آن بوده است . بعضى از حاضران به طرخان گفتند بايد با اين مرد بهتر از اين بود زيرا برادرش يعنى مهذّب حسن بن زبير با صالح بن رزّيك دوستى دارد . دور نيست كه او را مورد عطوفت خويش قرار دهد و تو شرمنده شوى . هنوز يك يا دو شب نگذشته بود كه مردى شتابان از سوى صالح بن رزّيك نامهاى براى طرخان آورد . فرمان داده بود كه آزادش كند و با او نيكى كند . طرخان او را در كمال اكرام از زندان برهانيد . راوى اين حكايت گويد كه او را ديدم كه در رتبت و مقام با طرخان رقابت مىكرد .
سبب علو مقام او در دولت مصر آن بود كه پس از كشته شدن ظافر و جلوس فائز به مصر داخل شد . جامهاى كهنه و طيلسانى پشمين داشت . به مجلس عزاى ظافر در آمد