احمد بن ابى خيثمه بود . علامهء عصر خود بود و پرشكوه و با وقار و ثقه و صدوق بود . هيچ سخن گزافه و بىدليل در گفتار و آثارش نبود ، كلمات را به خط خوش مىنوشت و در ضبط كلمات و حركات حروف سعى مىكرد . او سماع حديث را در سال 403 يعنى در سن يازدهسالگى آغاز نمود . گويند در مجلس درس او در دمشق يا صور جمع كثيرى گردمىآمدند و او به يكى از بزرگان كه از كثرت آن جمع در شگفت شده بود گفت : درس گفتن در جامع منصور را با شمار اندك بيشتر از اين دوست مىدارم .
و نيز گويد كه در مرو از ابو الفتح مسعود بن محمد شنيدم كه مىگفت ابو عمر نسوى معروف به ابن ابى ليلى حكايت مىكرد كه در جامع صور نزد خطيب نشسته بودم ، يكى از علويان از در درآمد . در آستين او سكههاى دينار بود كه يكى از محتشمان صور براى خطيب فرستاده بود تا در بعضى از مهمات خويش صرف كند . خطيب چهره درهم كشيد و گفت : مرا به آنها نيازى نيست . علوى گفت : اگر خود نيازى ندارى به بعضى از يارانت بده ، خطيب گفت : بگو كه او خود به هر كه خواهد بدهد . علوى گفت : حتما مىپندارى كه مبلغ اندكى است و آستين گشود و دينارها را بر سجادهء او ريخت و گفت : سيصد دينار است . خطيب كه چهرهاش از خشم گلگون شده بود برخاست و سجادهء خويش تكان داد و دينارها را بر زمين ريخت و از در خارج شد .
محمد بن طاهر مقدسى گويد در سبب بيرون آمدن خطيب از دمشق گفتهاند كه پسرى زيبا روى نزد او آمد و شد داشت ، بعضى دراينباره به شك افتادند و ماجرا با امير شهر گفتند . امير شيعه بود ، صاحب شرطه را فرمان داد كه شب هنگام او را بگيرد و بكشد .
صاحب شرطه سنّى بود . آن شب با جمعى از ياران خود براى دستگيرى او به سرايش رفت . زيرا نمىتوانست فرمان امير را اطاعت نكند . خطيب را گرفت ولى به او گفت : من به كشتن تو مأمور شدهام . چارهء كار تو در اين مىبينم كه تو را به سوى سراى شريف ابن ابو الحسن علوى ببرم چون محاذى در سراى رسيديم تو به خانهء او داخل شو و من نيز نزد امير مىروم و قصه را نقل مىكنم . خطيب چنين كرد و صاحب شرطه ماجرا به امير باز گفت . امير نزد شريف كس فرستاد و خطيب را طلبيد . شريف پيام داد كه كشتن او مصلحت نيست ، كه وى مردى است مشهور در عراق ، اگر او را بكشيم دوست داران او در عراق نيز جماعتى از شيعيان را خواهند كشت و مشاهد متبركه را ويران خواهند كرد ، بهتر اين است كه او از اين شهر برود . خطيب از دمشق به صور رفت و در آنجا چندى
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 165
مساهمون: ياقوت الحموي
ص١٦٥