همان گونه كه ديگران او را به سبب چشمان بينايشان شكر مىگويند . روزى بر او داخل شدم ، جواب نامهاى را كه يكى از رؤسا به او نوشته بود ، چنين املا مىكرد [ 1 ] :
وافى الكتاب فاوجب الشّكرا * فضممته و لثمته عشرا
و فضضته و قراته فاذا * اجلى كتاب فى الورى يقرا
فمحاه دمعى من تحدّره * شوقا اليك فلم يدع سطرا
ابو سعد سمعانى در كتاب النسب از معرى ياد كرده و پس از توصيف او گويد :
« ابو زكريا تبريزى شاگرد او مىگفت كه در معره در مسجد نزد ابو العلاء نشسته بودم و يكى از تصانيفش را نزد او مىخواندم . چند سال در خدمت او بودم و هيچ يك از همشهريان خود را نديده بودم . ناگاه يكى از همسايگان را ديدم كه براى نماز به مسجد در آمد . او را شناختم و شادمان شدم ، ابو العلاء حال ما را دريافت و گفت : تو را چه رسيد ؟
گفتم : پس از دو سال كه هيچ يك از اهل بلد خود را نديدهام ، يكى از آنها كه همسايهء ما بوده به مسجد آمده . گفت : برخيز و با او سخن بگوى . گفتم : درس را تمام كنم . گفت :
برخيز من منتظر مىمانم . برخاستم و به زبان آذرى چندى صحبت كرديم . چون بازآمدم و نشستم . گفت : اين چه زبانى بود ؟ گفتم : زبان مردم آذربايجان . گفت : اين زبان را نمىشناسم و معنى سخنان شما را نيز ندانستم . ولى هر چه شما گفتيد مرا در ياد مانده است ، آنگاه همهء گفتگوهاى ما را بدون هيچ كم و كاست حكايت كرد و مرا دچار شگفتى نمود كه چسان چيزى را كه معنيش را نفهميده از بر كرده است . از اوست در لزوم ما لا يلزم [ 2 ] :
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : نامهات رسيد و سپاس بر من واجب شد آن را برگرفتم و ده بار بوسيدم سپس گشودم و خواندم . آن روشنترين نامهاى بود كه مردم خواندهاند . اشك اشتياق من كه فرو ريخت نوشتههايش را زدود و نوشتهاى باقى نگذاشت .
[ 2 ] حاصل معنى : اى سرزمين من بر تو از من سلام باد . زودا كه بگذرم و وعده برآورده شود . جسم به خاك مىرود و روحم به هوا بالا مىرود و بر اين حال روزگار درازى مىگذرد . و مردم گرفتار سعد و نحس مىشوند .
آيا تو را اميد است كه من بازگردم ؟ اميد نداشته باش ، من بازنمىگردم .