تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
اين دو بيت را سلفى از او روايت كرده [ 1 ] :
ابا العلاء بن سليمانا * انّ العمى او لاك احسانا لو ابصرت عيناك هذا الورى * لم ير انسانك انسانا
ميان ابو العلاء و هبة الله بن موسى المؤيد فى الدين دوستى بود . گويد : در راه كه به مصر مىرفتم به معرّه گذشتم و با برادرم به ديدار ابو العلاء رفتم . مرا كارى بود با برادرم كه در حضور او به زبان فارسى چيزهايى گفتيم . سپس صحبت سرعت حفظ او در ميان آمد گفت هر كتاب كه خواهى از اين گنجه بردار و اولش را بگوى تا آن را تا آخر براى تو حكايت كنم . گفتم كتابهاى خودت چيز عجيبى نيست . گفت : ميان تو و برادرت سخنانى به زبان فارسى بود اگر خواهى بگويم كه چه مىگفتيد . گفتم : باز گوى و او همهء آنچه را كه گفته بوديم باز گفت درحالىكه زبان فارسى نمىدانست . سلفى گويد : مشتى لوبيا به ابو العلاء دادند او يكى را برگرفت و بر آن دست كشيد و گفت : ندانم چيست ولى چقدر شبيه به كليه است ، همگان در شگفت شدند . و در زهد گويد [ 2 ] :
ضحكنا و كان الضحك منّا سفاهة * و حقّ لسكّان البسيطة ان يبكوا يحطّمنا صرف الزّمان كانّنا * زجاج و لكن لا يعاد لنا سبك
ابو منصور ثعالبى در يتيمة الدّهر گويد كه ابو الحسن دلفى مصيصى شاعر كه دوست سى سالهء من بود مرا حكايت كرد كه در معرّة النعمان چيزى شگفت ديدم . شاعرى نابينا و ظريف ديدم كه شطرنج و نرد بازى مىكرد و در هر فنى از هزل وجد دست داشت . او را ابو العلاء مىگفتند . شنيدم كه مىگفت : من خدا را به سبب كوريم شكر مىگويم
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : اى ابو العلاء ، فرزند سليمان ، كورى چشمت در حق تو چه احسانى كرده . اگر چشم تو اين مردم را مىديد ، مردمك ديدهء تو كسى را كه در او مردمى باشد نمىديد . [ 2 ] حاصل معنى : خنديديم و خندهء ما از روى سفاهت بود ، حق آن است كه ساكنان زمين گريه كنند . گردش روزگار ما را در هم مىشكند چون شيشه ولى بار ديگر ما را به قالب نمىريزد .
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 140 | ياقوت الحموي / عبد المحمد آيتى