تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
شير را نمىريزند ؟ ما در كتاب خود از اشعار او آنچه دليل بر سوء عقيدهء اوست مىآوريم و تو را از عقيده و مذهب او آگاه خواهيم ساخت . ابن جوزى گويد كه ابو زكريا گفت : روزى معرّى از من پرسيد كه به چه چيز اعتقاد دارى ؟ با خود گفتم كه امروز به كنه عقيدهء او خواهم رسيد . گفتم : من در شكّم . گفت : شيخ تو نيز چنين است . قاضى ابو يوسف عبد السّلام قزوينى گويد : روزى معرّى مرا گفت كه من هيچ‌كس را هجو نمىكنم . گفتم : راست مىگويى مگر انبياء عليهم السلام را . معرّى روى در هم كشيد . ابو زكريا گويد : پس از مرگ او هشتاد و چهار شاعر بر سر قبرش مرثيه خواندند . از جمله على بن همام كه قصيده‌اى دراز سروده بود . بدين مطلع [ 1 ] :
ان كنت لم ترق الدماء زهادة * فلقد ارقت اليوم من جفنى دما
سلفى گويد كه از ابو زكريا تبريزى ، كه در عصر خود پيشواى اهل لغت در بغداد بود ، پرسيدم كه تو ابو العلاء را در معرّه ديده‌اى و على بن عثمان بن جنّى موصلى را در صور و قصابى را در بصره و ابن برهان را در بغداد و ديگر ادبا را . كدام يك بر ديگران برترى دارند . گفت : اينان ائمه‌اند نه ادبا ، و من نزد همه درس خوانده‌ام و برتر از ابو العلاء نديده‌ام . سلفى گويد : وقتى كتاب الفصول و الغايات را مىنوشت گويى مىخواست با سوره‌ها و آيات معارضه كند ، كسى او را گفت : اين كتاب كجا و قرآن كجا ؟ ابو العلاء گفت : هنوز چهار صد سال در محرابها صيقل نخورده است . سلفى گويد : ابو نصر مغازى يكى از وزراى نصير الدولة بن مروان در ديار بكر بود . نصير الدوله او را به رسالت به مصر فرستاد ، مغازى را در راه گذر به معرّه افتاد و با ابو العلاء ديدار كرد و هر دو شادمان شدند . ابو العلاء از رنجى كه از زبان مردم مىكشيد شكايت كرد . مغازى گفت : اينان از تو چه مىخواهند ، تو دنيا و آخرت را به آنها واگذاشته‌اى . ابو العلاء گفت : و آخرت را هم ؟ و سر به زير افكند و تا پايان هيچ سخن نگفت .
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : تو از روى زهد خونى نمىريختى و امروز از ديدگان من خون روان كردى .