را دادم سر باز زد . در خانه به اندكى روغن نياز داشتيم دويست بيت از شعر كميت را خواندم سود نكرد . ارجوزهء عجّاج را به بهاى اندكى سكباج برنداشت . هر چه مىگويم تو قانع نمىشوى مرا چه بايد كرد اگر مىپندارى آمدن پىدرپى تو لطفى است در حق من ، راحت و آسايش من در اين است كه تو ديگر نيايى ، و السلام .
ابو الحسن بن ابى القاسم بيهقى . صاحب كتاب وشاح الدّميه حكايت كند كه ابو بكر خوارزمى در سال 383 به سنگ جفاى بديع الزمان گرفتار آمد . بديع الزمان را جماعتى از وجوه نيشابور كه ابو بكر خوارزمى را خوش نمىداشتند يارى دادند . نقيب السيادهء نيشابور ، ابو على آن دو را براى ديدار دعوت كرد . خانهاش در بالاى ملقا باد بود .
خوارزمى فرا رفتن نمىتوانست براى او مركبى فرستادند . ابو بكر با جماعتى از شاگردانش آمد ، بديع الزمان او را گفت در چيزهايى كه تو به آنها شهره شدهاى چون شعر و نثر يا اگر خواهى بديهه ، مناظره مىكنيم . ابو بكر به سبب سالخوردگى و نقصان يافتن حافظه از خواندن شعر اكراه داشت ، گفت با تو بديهه مىگويم . پس بديع الزمان را گفت :
تو آغاز كن ، اين مناظره و بديهه گويى كه گاه به اهانت و درشتگويى مىكشيد ساعتى چند ادامه داشت . سر انجام امام ابو الطيب گفت : دانستيم كه هر دو در شعر و دانش سر آمد همگانند . بديع برخاست و بر سر و دست خوارزمى بوسه داد و به ريشخند گفت : همه گواهى دهيد كه او غلبه يافته . مردم متفرق شدند و به طعام خوردن نشستند و ابو بكر همچنان در خشم مىسوخت ، هنگام رفتن گفت : تو را به ميمها حواله دادم ، پرسيد : يعنى چه ؟ گفت : مهدوم ، مهزوم ، مغموم ، محموم ، مرجوم و محروم . بديع گفت من تو را به هيام ، سقام ، سام ، برسام ، جذام و سرسام واگذاشتم و نيز ميان « سين » ها ، يعنى منحوس ، منخوس ، منكوس ، معكوس رها كردم و ميان « خاء » ها يعنى مطبوخ ، مسلوخ ، مشدوخ ، مفسوخ و ممسوخ و ميان « باء » ها مغلوب ، مسلوب ، مصلوب و منكوب . پس بديع بيرون رفت و شافعيان او را تعظيم كردند و بر سر و دستش بوسه زدند و استقبال و اكرام و اجلال كردند . خوارزمى تا غروب خورشيد بيرون نيامد با اندوه و ناكامى فراوان به خانهء خود رفت . سال 383 به پايان نيامده بود كه در ماه شوّال در گذشت .
در سبب رفتن بديع الزمان از نزد صاحب آوردهاند كه روزى كه در نزد صاحب نشسته بود بادى از او خارج شد ، بديع الزمان گفت : اين صدا از تخت بود ، صاحب گفت : بلكه از تحت بود . بديع الزمان شرمنده شد و از آنجا به خراسان رفت . و چون به نيشابور وارد شد
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 110
مساهمون: ياقوت الحموي
ص١١٠