او بنشين . از آثار ابو سعيد است : الردّ على ابى عبيد فى غريب الحديث و كتاب الابيات .
سلّامى روايت كند كه چون عبد الله بن طاهر به نيشابور آمد جماعتى از سواركاران طرسوس و ملطيّه و جمعى از ادباى اعراب نيز با او بيامدند . سواركاران به فرزندان سران و سرداران سوارى آموختند و اعراب ادب . ابو سعيد ضرير از آنان ادب آموخت . نامش احمد بن خالد بود . با عبد الله بن طاهر به نيشابور آمد و در ادب سر آمد همگان شد . در عراق از ابو عبد الله محمد بن زياد الاعرابى ادب آموخته بود . گويند به ابن الاعرابى خبر رسيد كه ابو سعيد چيزهاى بسيارى از او روايت مىكند . روزى به يكى از خراسانيان كه به ديدار او آمده بود گفت : شنيدهام كه ابو سعيد از من چيزهاى بسيار روايت مىكند ، از او مشنويد جز آنچه از اشعار عجاج و رؤبه روايت مىكند زيرا او ديوانهاى آن دو را نزد من خوانده و نيك فرا گرفته است .
ابو جعفر شرمقانى گويد : ابو سعيد ضرير توانگر ولى ممسك بود بسا در برابر كسانى كه به ديدارش مىآمدند طعام مىخورد و به كس نمىداد . ليكن مردى اديب و خردمند بود .
روزى در مجلس عبد الله بن طاهر بود ، طبقى نيشكر آوردند كه آنها را پوست كنده و به قطعههاى كوچك بريده بودند . عبد الله از او خواست كه تناول كند ، ابو سعيد عذر آورد كه چون بايد تفالهء آن را از دهن بيرون ريخت من اين كار را در حضرت امير ترك ادب مىدانم . عبد الله گفت : بخور ، ميان دوستان اين كارها را منعى نيست . اما عقل تو به پايهاى است كه اگر آن را ميان صد كس قسمت كنند همه عاقل شوند .
حاكم در كتاب نيشابور آورده است كه چون مأمون عبد الله بن طاهر را به امارت خراسان مىفرستاد ، در سال 217 به دست خود منشور امارت به او داد . عبد الله گفت :
مرا نيازى است ، مأمون گفت : برآورده گير . گفت : خواهم كه سه تن از علما را همراه من كنى . پرسيد چه كسانند : گفت : حسين بن فضل بجلى و ابو سعيد ضرير و ابو اسحاق قرشى . مأمون اجابت كرد . عبد الله گفت : و طبيبى ، كه در خراسان طبيب حاذق نيست .
مأمون گفت : چه كسى را مىخواهى ؟ گفت : ايّوب الرّهاوى . مأمون گفت : اين را هم اجابت كردم ، ولى تو عراق را از خردمندان خالى كردى . حسين بن فضل در نيشابور خانهاى مشهور به باب عزره خريد و در آنجا به تعليم و تدريس مشغول شد تا در ماه شعبان سال 282 در 104 سالگى در گذشت . او را در مقبرهء حسين بن معاذ به خاك سپردند .
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 112
مساهمون: ياقوت الحموي
ص١١٢