تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩
درهاى روزى به روى او گشاده گرديد . چون ابو بكر خوارزمى بمرد ميدان براى او تهى شد و روزگارش خوش گرديد و به سير و سفر پرداخت . بلاد خراسان و سيستان و غزنه را زير پى سپرد ، بسا اميران و وزيران و پادشاهان را كه ديدار كرد و صلات و جوايز گرفت و توانگر شد . سر انجام در هرات اقامت جست و به دامادى ابو على حسين بن محمد خشنامى ، كه مردى فاضل و كريم و اصيل بود ، سر فراز گرديد و اموال و ضياع و عقار بسيار به دست آورد . در چهل‌سالگى در عين اشتهار دعوت حق را لبيك گفت و به سال 398 ديده بر جهان فرو بست . از نامه‌هاى اوست : يعزّ عليّ أن ينوب - ايد الله الشيخ - فى خدمتة قلمى عن قدمى . و يسعد برؤيته رسولى دون وصولى و يرد مشرع الانس به كتابى ، قبل ركابى ، و لكن ما الحيلة و العوائق جمّة
و علىّ أن أسعى و ليس * علىّ إدراك النجاح
و قد حضرت داره و قبّلت جداره و ما بى حبّ الحيطان و لكن شغفت بالقطّان و لا عشق الجدران و لكن شوق السكّان . ابو اسحاق حصرى در كتاب زهر الآداب از او ياد كرده و گفته است : ابو الفضل همدانى بديع الزّمان . بديع الزمان اسمى است موافق با مسمايش و لفظى است مطابق با معنايش ، سخنش نرم و دلپذير است و همانند گوهرهايى گرانبهاست . هوا لطافتش را بر بايد و دل ، عاشق ظرافت آن گردد . چون ديد كه ابو بكر محمد بن حسن بن دريد ازدى چهل حديث غريب گردآورده و مىگويد آنها را از چشمه‌هاى دل و معادن فكر خود حاصل كرده كه به سبب وجود الفاظ و عبارات ناهنجار و نادر و ديرياب ، طباع مردم از آنها نفرت دارند او چهار صد مقامهء خود را نوشت در گدايى و گفتگو ميان دو تن ، يكى را عيسى بن هشام ناميده و ديگرى را ابو الفتح اسكندرى . اينان گويى از زبانشان درّ مىبارد و در كلامشان جادو نهفته است . بديع الزمان به كسى كه به اصرار از او چيزى مىطلبيد ، و گفته بود چرا تو با آن همه ادب كه فرا گرفته‌اى از بخشيدن جوى زر امتناع مىكنى ؟ چنين گفته بود : ميان ادب و ذهب هيچ خويشاوندى نيست آن دو در يك جاى گرد نيايند . ادب را نمىشود در كاسه تريد كرد يا از بازار با آن چيزى خريد ، من نزد طباخ رفتم و از او خواستم كه از جيميهء شمّاخ غذايى طبخ كند ، نكرد . و از قصاب خواستم كه ادب الكاتب را ذبح كند نپذيرفت و در حمّام كوشيدم ديوان ابو تمّام را به مزد حمامى دهم نگرفت و به حجّام مقطعات لحّام
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 109 | ياقوت الحموي / عبد المحمد آيتى